۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

زنِ همسایه - 1

این مردم واقعاً پیشِ خودشون چه فکری می‌کنن؟ زنِ همسایه رو دیده‌م، برگشته می‌گه: «معذرت می‌خوام، می‌شه لطف کنین شماره تلفنِ صاحبخونه‌تون رو بدین؟» می‌گم فرمایشتون؟ می‌گه: «من کاری باهاشون ندارم، یه آقائی باهاشون کار داشتن، می‌گفتن شماره‌شون از تُو موبایلشون پاک شده. گفتن من از شما بگیرم.» گفتم خب ایشون کی‌اَن؟ می‌گه: «نمی‌دونم... یه آقائی بودن!» گفتم خب شما یه زحمتی بکشین؛ شماره این آقا رو بگیرین، بدین به من تا من خودم بدم به صاحبخونه‌م. معذرت می‌خواما، ولی من اجازه ندارم شماره‌شون رو به شما بدم. این بدبختم دیگه چیزی نگفت و رفت تُو.
ک واقعاً چی فکر کرده بود پیشِ خودش؟ حالا درست‌ئه که ما از پشتِ کوه برگشته‌یم، ولی رفته بودیم اون پشت بشاشیم و برگردیم. من فقط منتظرم تا بره شماره رو بیاره، تا خودم به اون آقا زنگ بزنم ببینم با صاحبخونه‌م چیکار داره. چُلمنایِ سنّتی...

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

جهلِ مرکّب

دیشب یه خوابی دیدم که خدائی خودم هنوز اَن‌کفم. خواب دیدم با یکی از دوستام که از بچّه‌محلایِ سابقِ هم بود، رفته بودیم کتابفروشی. کجا؟ نشرِ چشمه. کجا؟ زیرِ پلِ کریمخان. اونجا یکی از پاتوغایِ من‌ئه، چون یکی از دوستایِ من اونجا کار می‌کنه. حالا جالب اینجاس که من دیشب بعد از اینکه کارم تموم شد، رفتم یه سر آرژانتین بلیط بگیرم تا بعدِ یه عمری مثلاً برم سفر. خلاصه بعدش رفتم نشرِ چشمه و کلّی در موردِ انقلابِ روسیه و تروتسکی و آیزاک دویچر و کوفت و زهرِمار با احسان - دوستم - حرف زدیم. همینجوری یه کتاب ورداشتم از اونجا. وسطش رو باز کردم و این بیت شعر اومد:
ک نگارِ کلّه‌پزِ من که دل سراچه اوست/ تمامِ لذّتِ عالم میانِ پاچه اوست!
ک برام خیلی عجیب بود که چطوری مجوّز گرفته. اینقدر تحریکم کرد که خریدمش. خدافظی کردم و رفتم از زیرِ پل اون‌ طرف. بعد که رسیدم خونه، بالاخره سرِ صبح که شد و صدایِ خروسِ فرضی رو شنیدم، خوابم برد. خواب دیدم با یکی از دوستام که از بچّه‌‌محلایِ سابق بود، رفته‌یم کتابفروشی. کجا؟ نشرِ چشمه. کجا؟ زیرِ پلِ کریمخان. اونجا یکی از پاتوغایِ من‌ئه. برخلافِ همیشه خبری از احسان نبود. با دوستم در موردِ کتاب و اون بیت شعر حرف زدیم. مونده بود که چطوری مجوّز گرفته. با چشمایِ سبزش زُل زده بود بهش:
ک نگارِ کلّه‌پزِ من که دل سراچه اوست / تمامِ لذّتِ عالم میانِ پاچه اوست
ک اومدیم بیرون. چشمایِ سبزِ دوستم از همیشه سبزتر شده بود. گفتم بیا بریم اون‌ورِ خیابون. جالب بود. هیچ خبری از پلِ کریمخان نبود. یهو یه کتابفروشیِ کتابایِ دست‌دوّم نظرم رو جلب کرد. با اینکه زیاد می‌رم کریمخان، تا حالا این کتابفروشی رو ندیده بودم. رفتیم تُو. نگاه کردم دیدم خبری از دوستم نیس، ولی چشمایِ سبزش انگار هنوز داشت به همه‌چیز نگاه می‌کرد. یه نمایشنامه قدیمی از انتشاراتِ بنگاهِ کتاب چشمم رو گرفت. اسمش بود: جهلِ مرکّب. خواستم ورش دارم که پیرمردِ صاحبِ کتابفروشی مانع شد. گفت: «نمی‌شه. بذارش سرِ جاش!» همین کار رو کردم. مغازه هِی شلوغ‌تر می‌شد. تصمیم گرفتم اون نمایشنامه رو با دو تا نمایشنامه قدیمیِ دیگه‌ای که اونجا بود، کف برم. جالب اینجاس که من آخرین باری که دزدی کرده‌م، برمی‌گرده به دورانِ دبستانم که می‌رفتم از کتابفروشیِ محلّه‌مون کتابایِ هزار و یک شب رو کش می‌رفتم. دو تا نمایشنامه رو ورداشتم و اصلاً نمی‌دونم چرا دس به جهلِ مرکّب نزدم. با چشمایِ سبزِ دوستم داشتم بهش نگاه می‌کردم. خودم رو دیدم که دارم دور می‌شم. از زیرِ پلِ کریمخان رد شدم و رفتم پیشِ احسان.

اندر حکایتِ اخوانِ رابع

همینجوریش از نظرِ زمانی خیلی جلو بودیم، بازیگرِ نقش اوّلمونم رفت! خب آقا جون چه اصراری‌ئه شما تئاتر کار کنی؟! قحطیِ شغل و لذّت که نیس. برو یه کابینت‌سازی باز کن، یه پستواَم بذار تنگش و شب به شب به یکی از این دخترایِ طفلِ معصوم جا بده که از سرما[؟!] سگ‌لرز نزنن. بهت نمی‌چسبه؟ خب برو دبی محافظِ یکی از این دیسکوها بشو و شب به شب یه صیغه بخون و اون وقتی که ضعیفه طرف رو فتیله‌پیچ کرد و خودش هنوز تُو کف بود، شما برو جورِ نامردیِ مردونگیِ اون مردایِ طفلِ معصوم رو بکش. بازم بهت حال نداد؟ خب برو دانشگاه درس بده و رویِ نمره، یه چیز‌ِ دیگه‌م دستِ بچّه‌هایِ مردم بده. راضی نمی‌شی؟ پاشو برو درِ خونه مردِ همسایه و از جزئیاتِ رابطه‌شون بپرس. هنوزم راس واستاده؟ خب گربه‌ها گشنه‌شون‌ئه جونِ تو. برو بنداز جلو گربه که به قولِ اخوانِ رابع: طرف بس ناجوانمردانه مرد است! د ارضا شو دیگه مادر مُرده.
ک ولی من واقعاً نمی‌دونم چرا هر کاری که می‌کنم، بازم یه بن‌بستِ جدید سرِ این کار پیش میاد. قرار شده خودم بازی کنم. فکر کن که هم خودت نوشته باشی، هم خودت کارگردانی کرده باشی، هم نقشِ اوّل رو باز کنی! د خب مگه من چارلی چاپلینم؟!! نمی‌دونم اگه کسی جایِ من بود و بعد از رفت‌و‌آمدِ 30 تا بازیگرِ جور واجور و بعضاً ناجور، و بعد از این همه مشکلاتِ فسقلی و قلقلی، آیا بازم حاضر بود این کار رو به سرانجام برسونه یا نه؟ آخه چطور یه بازیگر بعدِ 3 ماه تمرین ناغافل گم و گور می‌شه؟
ک خلاصه که زندگیم فیلم شده، خودم کارگردان و نویسنده و بازیگر و تدارکات و غیره و ذلک. جالبیش اینجاس که تُو این هاگیر واگیر دیشب بچّه‌ها زنگ زدن گفتن فلانی تو وقتت آزادئه بیای واسه ما یه نقش تو فلان نمایش بازی کنی؟! گفتم ببین، رفتی امومزاده صالح، یه دخیلم واس من ببند.
ک هرچی از عمرم می‌گذره، عوضِ اینکه پخته بشم، جزغاله می‌شم.
بعدالتّحریر: به کامنت‌ها از این پس در پستِ مربوطه جواب داده خواهد شد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

جروم نده سلینجر

خیلی وقت پیش بود که قبلِ اینکه هر کس و ناکسی تو رو بشناسه و اینقدر نوشته‌هات محبوبیتِ خَزطوری پیدا بکنه، تویِ یه کتابفروشی پیدات کردم. اسمت چسبیده بود زیرِ اسمِ کتابت: ناتورِ دشت. دیوید من همون بارِ اوّلی که کتابت رو خوندم، شستم خبردار شد که این داستان باید واقعی باشه. بالاخره نخوردیم نونِ گندم/ دیدیم تُو دستِ مردم. بعداً که حماقت کردم و تو رو به این و اون معرّفی کردم، خیلیا برگشتن گفتن: سلینجر جر می‌ده! ولی دیوید، تو یه جهود بودی و یه جهود همیشه جر می‌خوره. تو اگه خودِ خودِ خدایِ ادبیاتِ داستانی‌ام باشی، آخرش یه جهودی. من نژادپرست – یا به قولِ تو: Racist – نیستم، ولی تُو زندگیم هیچ وقت هم خوش نداشته‌م کتمان کنم که حقیقت مثِ کونِ خیار می‌مونه. این عقده تُو تمومِ نوشته‌هات وجود داره و من عاشقِ آدمایِ عقده‌ای‌ام. پشیمونم که چرا این همه آدم باید نوشته‌هایِ تو رو با من شریک بشن.
ک ولی دیوید، روزی که تو مُردی، دو نفر تُویِ همین مملکت از چوبة دار آویزون شدن. ملّت خودشون رو جِر می‌دادن که آآآآآی‌ی‌ی سلینجر مُرد! خب به تخمم که مُرد. تو که از دهة 1960 دیگه هیچی ننوشته بودی؛ تو که آخرین مصاحبه‌ت برمی‌گشت به سالِ 1980؛ تو که رفته بودی تُویِ اون مِلکِ شخصیت و این همه سال همة عاشقایِ خودت رو به تخمت هم حساب نکرده بودی... خب من چرا باید ناراحت بشم که تو مُردی؟ اون وخ شاخ در میارم وقتی می‌بینم این آقایون و خانومائی که فقط اسمی از تو شنیده‌ن یا نهایتاً همون ناتورِ دشت رو نصفه‌کاره خونده‌ن، میان خودشون رو واسه تو جِر می‌دن.
ک من به شرفم قسم می‌خورم که نصفشون نمی‌دونن ناتورِ دشت اتوبیوگرافی بوده. بالای سه چارُمِشون خبر ندارن که اسپیلبرگ خوار و مادرِ خودش رو گائید تا از رویِ ناتورِ دشت یه فیلم بسازه و تو نذاشتی. همینا هیچ وقت در جریانِ دزدیِ آقایِ داریوش خانِ مهرجوئی قرار نگرفتن که اومد و بدونِ اجازه از رویِ فرانی و زوئی، پری رو ساخت. اینا اگه جنگلِ واژگون رو بخونن، حتماً مثِ منگلا بهت نگاه می‌کنن و می‌گن: خب که چی؟ با این تفاسیر اصلاً منتظر نباش که یکیشون بره یک روزِ خوش برایِ موزماهی رو بخونه.
ک اون وخ همین انقلابیونِ محترم، بدونِ هیچ زمینة قبلی‌ای میان و مرگِ تو رو تبلیغ می‌کنن. آشغالا! دو نفر به خاطرِ من و شما پنجشنبه به گا رفتن. می‌فهمین؟ به گا رفتن. شما همون عوضیائی هستین که وسطِ تظاهراتِ روزایِ گرمِ تابستون، واسه مایکل جکسون اشک ریختین، ولی خونِ این همه جوون فقط سُخرة شما رو همراهِ خودش آورد. شما حتّی حاضر نبودین یه بار یکی از شوهایِ مایکل رو تا ته ببینین، ولی وقتی مُرد، تازه یادتون افتاد که لقبِ مایکل "سلطانِ پاپ" بوده. مایکل یه نابغة واقعی بود و سال‌ها باید بگذره تا یه نفر بتونه به گردِ پاش برسه. یعنی واقعاً امکانش هس؟ من که شک دارم.
ک دیوید جون عارضم خدمتت که تو نهایتاً تا سالِ 1980 زنده بودی. من وقتی اوّلین نوشتة تو رو خوندم، به خاطرِ مرگت اشک ریختم. از اون روز سالایِ زیادی می‌گذره و من فقط آرزو به‌دلم که چرا یه بار نشد یه‌جا گیرت بیارم و تو وایْسی مثِ یه همجنسباز زل بزنی به من، و من سیگارم رو روشن کنم و در سکوت ازت دور بشم و تو رو به تخمم هم حساب نکنم. پنجشنبه روزِ عزایِ تو نبود...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

زِناشوئی

زِناشوئی
.
.
آرکایو (Archive) گوش می‌کنم.
ک Fuck You Anyway همه‌ش تویِ گوشم تکرار می‌شه.
ک بیمارستان روبروم‌ئه.
ک من رویِ خطِ عابر واستاده‌م.
ک ماشینا دونه‌دونه از جلوم رد می‌شن.
ک Fuck You Anyway بلندتر تُو گوشم نعره می‌شه.
ک اوّلین قدم رو که ورمی‌دارم، اون پرادویِ کوفتی همچین بوق رو می‌کشه سرم که سه قدم می‌پرم عقب.
ک دوّمین قدم رو که ورمی‌دارم، یه موتوری بهم ثابت می‌کنه که فقط من نیستم که خیلی دیرم شده.
ک سوّمین قدم یعنی اینکه آمبولانس داره "نجات" بشریت رو تُو چشات می‌کنه.
ک یادم به صبح می‌افته که رویِ سفیدیِ سنگِ مستراحْ اسمش رو بالا می‌آوردم.
ک عوضی... اسمت عصمت می‌بره.
ک دوباره برمی‌گردم به خیابونِ شلوغ.
ک خدایا، بیمارستان با من فقط به اندازه عرضِ یه خیابون فاصله داره و من رویِ خطّ عابر واستاده‌م.
ک چقدر این خطّایِ سفید شبیهِ سنگِ مستراحن.
ک شروع می‌کنم به دویدن و داد زدن: آهای جاکشا! اون پایِ کیریتون رو فشار بدین رویِ پدالِ وسطی! من می‌خوام بچّه‌م رو بندازم...
ک Fuck You Anyway همه‌ش تویِ گوشم تکرار می‌شه.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

ازل

آهای!
کس نگو مؤمن
اگر خدا عقلِ امروزش را داشت
دیگر مرا از حلق خلق نمی‌کرد
.
.
.
هـ. ز.ز.
1388/11/2

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

نامه‌ای برایِ سوابقِ یک مجریِ سابق

این پست در 2 بخش تنظیم شده که کاملاً از هم جدا بوده و نیازی به خواندنِ یکی برایِ تکمیلِ دیگری نیست. اوّلی جوابیه‌ای است به رفیقی ناشناس که کامنتِ خود را درباره پستِ پیشین گذاشته بود؛ و دوّمی بیشتر جزوِ نوشته‌هایِ شخصی محسوب می‌شود. طولِ نوشته‌ها زیاد است، می‌دانم. پس اگر قرار است یکی را بخوانید، اوّل دوّمی را دریابید. امیدوارم آنقدرها به بطالت نگذرانده باشید...
.
.
.
1
در میانِ کامنت‌هایِ پستِ قبلی که پرسه می‌زنم، یکی نظرم را بیش از بقیه به خود جلب می‌کند:
ک «ناشناس گفت...
می‌گم الان که آقای موسوی توی بیانیه‌شون دولت را به رسمیت شناخته، باز هم این تحریم لازمه؟
ممنون می شوم جواب بدی.»
ک من هم به نوبه خود متشکّرم از تو و تمامِ اذهانی که زحمتِ تجزیه و تحلیلِ مسائل را بر خود هموار می‌سازند. امّا در موردِ کامنتی که گذاشته‌ای، سه نکته را لازم به ذکر می‌دانم:
ک 1. آقایِ موسوی نه در بیانیه هفدهم و نه در هیچ سخنرانی، مکتوب و محفلی، حاضر به "به رسمیت شناختنِ دولت" نشده. چیزی که در بیانیه هفدهم آمده این است که: «دولت باید پاسخگو باشد.» امّا آیا این دولت برآمده از رأیِ مردم است؟ موسوی هرگز از دولتی مردمی صحبت نکرده. ما هم در شعارهایِ سبزمان می‌گفتیم: «دولتِ کودتا/ استعفا، استعفا» و آیا این به معنایِ به رسمیت شناختنِ این دولت از سویِ ما بود؟ من چنین فکری نمی‌کنم. موسوی در ادامه همان بیانیه‌اش افزوده که باید ساز و کاری درست و بیطرف در کار باشد تا از این پس انتخابات در سلامت برگزار شود. آیا کسی که چنین حرفی می‌زند، دولتِ احدی‌نژاد را به رسمیت شناخته؟
ک 2. فرضِ محال را بر این می‌گذاریم که نه موسوی، که تمامِ سیاسیون این دولت را به رسمیت شناخته باشند. باز هم این موضوع خللی در عزمِ ما در تحریم وارد نمی‌کند. چرا؟ چون جنبشِ سبز یک جنبشِ کاملاً مردمی است که به جایِ دنبالِ رهبر گشتن، کاری کرده که هر کسی هوسِ رهبری به سرش بزند. نمونه‌اش مخملباف و پهلوی و دیگرانی هستند که همه‌مان می‌شناسیمشان. به واقع موسوی‌ها باید منتظرِ تصمیماتِ ما باشند، نه بالعکس؛
ک 3. و امّا نکته اخر برمی‌گردد به شخصِ شما که با عنوانِ ناشناس آمده‌اید. اگر می‌شناسمتان، ارائه اسمِ خالی هم کفایت می‌کرد تا بدانم مخاطبم کیست؛ اگر هم آشنائیتِ قبلی نداریم، با یک اسم می‌شد لااقل صدایتان کنم. ممنون می‌شوم که این بار چنین کنید.
ک توضیح اینکه بنده هیچ ادّعائی نسبت به صحّتِ نظراتِ سیاسیِ خود ندارم و اینها تنها زائیده فکرِ خودم هستند. از این رو نقدِ شما را با آغوشِ باز پذیرایم.
.
.
.
2
نامه‌ای برایِ سوابقِ یک مجریِ سابق
آقایِ خاتمی مرا یادت هست؟ دوّمِ خرداد بود. شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین. گمانم هیچ بنی‌بشری در تاریخِ ایران از عشقِ یک ملّت به خود آنگونه که تو مطّلع شدی، مطّلع نشده باشد. من یکی دو سال کم داشتم تا رأیت دهم. یادت هست؟ اشک‌هایِ کودکانه‌ام را چه؟ یادت هست؟ کتک‌هائی که تویِ ستاد از همین لباس‌شخصی‌ها خوردیم را چه؟ یادت هست؟ آن همه تبلیغاتت که کردیم را چه؟ یادت هست؟
ک شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین... ولی آیا آمدی؟ سیّد به چشم‌هایِ من نگاه کن. آمدی؟
ک سیّد من دورۀ بعدی به تو رأی دادم. خیلی‌ها می‌گفتند خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم. حرف از این بود که مجلسِ اصولگرا اجازۀ کار به دولتِ اصلاحات نداده. مجلسِ اصلاحات هم آمد و دولتِ اصلاحات حرف‌هایش بزرگتر از اعمالش باقی ماند. نمی‌گویم کاری نکردی‌ها، نه. کار کردی. کم هم نکردی. ولی «تو نمایندۀ یک ملّتِ واقعی بودی، نه نمایندۀ واقعیِ یک ملّت...» از همینجا بود که همه در ناخودآگاهشان آگاه شدند. به قولِ پدرم، تو 8 سال "گفتاردرمانی" کردی ما را. سیّد ولی اینها دلیلِ دلشورۀ من نبود. دلشوره‌ام از خوابی می‌آمد که دیده بودم. دیده بودم تو هم یکی هستی مثلِ باقیشان. متأسّفم، من هنوز هم به خوابم ایمان دارم سیّد...
ک سیّد یادت هست که آمده بودی تویِ دانشگاهِ تهران و در جوابِ او که گفت: «تو برایِ من چه کردی؟»، چه گفتی؟ گفتی من کاری کردم که تو بتوانی از رئیس‌جمهورت "راحت" انتقاد کنی! عذرم را بپذیر سیّد، ولی مگر قرار بود ما از تو "ناراحت" انتقاد کنیم؟!
ک حوصله داری برایت خاطره‌ای بگویم؟ نداری؟ پس بگذار تا بگویم. دیشب سوارِ مترو که بودم، مردی حدوداً 60 ساله همصحبتم شد. می‌گفت از 9 سالگی پیروِ ولایتِ فقیه بوده! نمی‌دانستم نظریۀ "ولایتِ فقیه" را آن دوران هم پیاده کرده بودند و ما بیخبر بوده‌ایم. می‌گفت شما حواستان نیست که این انقلاب ثمرۀ خون ششصد هفتصد هزار شهید است که مفت و مجّانی به دستِ شما رسیده! سیّد به جانِ تو مانده بودم چه بگویم. یعنی می‌گوئی این ششصد هفتصد هزارتا را هم باید بگذارم رویِ خونِ پامال شدۀ ندا و سهراب و یعقوبِ بروایه و سایرِ شهدایِ امروزمان؟ سیّد چرا هر که آن بالاترها نشسته خود را بیشتر وارثِ این همه خون می‌داند؟ به خدا نمی‌سوختم اگر گروه‌خونیتان به این خون‌ها می‌خورد. امّا دردِ من از این است که چرا ما حاضر نیستیم بپذیریم که گاه هزینه‌هایِ هنگفتمان، الزاماً به نتایجی درست و عادلانه منتهی نمی‌شود؟
ک طرف می‌گفت شما بی‌قانونی کردید. گفتم خب چرا مؤمنِ لباس‌شخصی؟ گفت چون تظاهراتِ بدونِ مجوّزتان بستر ساخت. برایش اصلِ 27 قانونِ اساسی را که از کتابچۀ قانونش پاک کرده بود، با قلمِ سبزم از نو نوشتم: «تشکیلِ اجتماعات و راهپیمائی‌ها، بدونِ حملِ سِلاح، به شرطِ آنکه مخلّ به مبانیِ اسلام نباشد، آزاد است.» گفت بله، به شرطِ مجوّز! یعنی سیّد راحتت کنم، همه چیز را مصادره به مطلوب می‌کنید. اصلِ قانون را زیرِ سؤال‌هایتان لِه می‌کنید. خودتان را پشتِ مردم پنهان می‌کنید. قلبِ ما را تویِ جیب‌هاتان قایم می‌کنید. آخرش هم دایرۀ دیدتان تا نوکِ دماغِ خودتان و هم‌مسلکانتان بیشتر نمی‌رود.
ک سیّد ناراحت شدی که تو را با آن لباس‌شخصی یکی کردم؟ خب چرا سیّد؟ مگر نه این است که هر دوتان مردم را نمی‌بینید؟ مگر نه این است که هر دوتان فقط به خودتان فکر می‌کنید؟ مگر نه این است که ما از هر دوتان خوشمان نمی‌آید؟ پس چرا یکی‌تان نکنم؟
ک سیّد یک چیزی بگویم اشکت در آید، امّا از خنده! طرف می‌گفت از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما می‌توانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم!!! باور کن آن لحظه که این را گفت، یادِ تو و آن دانشجویِ دانشگاهِ تهران افتادم. مگر قرار بود ناراحت با هم حرف بزنیم؟! به او گفتم که فلانی، یک تکّه عکسِ امام را که تویِ جوب پیدا کرده بودید، آوردید و پیراهنِ عثمانش کردید. پس چرا شیشه‌هایِ جماران که پائین آمد، رفتید رویِ سایْلِنت؟ گفت چون می‌خواستند برایِ منتظری مراسم بگیرند. حقّشان بود. گفتم بیتِ امام اجازه می‌دهد و شما نه؟ گفت بیخود اجازه می‌دهند! منتظری مطرودِ امام بود. گفتم بله، و مرجعِ تقلیدِ جمعی کثیر هم بود. زیرِ بار نرفت سیّد. ولی سرِ یک عکسِ پاره خودش را پاره کرده بود. خدا را شکر که منتظریِ شریف نیست تا این روزهاتان را ببیند سیّد. تو آن سبو بشکستی و آن پیمانه ریختی...
ک راستش را بخواهی، از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما می‌توانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم و هرگز کسی به حرفِ من محلّ سگ هم نگذارد...
ک هر که این نامه را بخواند، می‌گوید از رویِ احساسات نوشته شده. من هم منکرش نیستم. ما با تمامِ احساسمان به تو رأی داده بودیم. ما با تمامِ احساسمان تو را حمایت کرده بودیم و 18 تیر را ساخته بودیم. ما با تمامِ احساسمان از تو خوشمان یا بدمان می‌آمد. و تو دستت را تا دسته کردی تویِ ماتحتِ احساساتِ ما. پس چرا نامه‌ام از رویِ احساسات نوشته نشده باشد؟
ک سیّد دلم درد می‌کند. ولی این بار حکایتمان کمی فرق کرده. برو به رهبر نامه بده و همراهِ آن لباس‌شخصی‌ای که در مترو دیدمش، بگو جانم فدایِ رهبر! برو باز هم نامه بده و با پشتوانۀ احساساتِ ما ساخت و پاختِ سیاسی راه بینداز. ولی یادت باشد، یک تارِ مویِ گندیدۀ سرِ کچلِ احمدِ زیدآبادی را به صد تا مثلِ تو نمی‌فروشم. یک قطره هم از آن اشک‌هائی که نثارش کردم را برایت سرریز نمی‌کنم. اشکم، بدرقۀ راهِ تبعیدش باشد. خودش ندانست، امّا جایِ اینکه او را از فعّالیت‌هایِ اجتماعی و سیاسی محروم کنند، اجتماع و سیاست را از فعّالیت‌هایِ او محروم کردند.
ک سیّد آن لباس‌شخصی می‌گفت در راهپیمائیِ 19 دی هم شرکت داشته. به یادش آوردم که برادر، 9 دی، نه 19 دی. نمی‌خواستم جائی بگوید و به سخره‌اش بگیرند. ذکرِ خیرت هم بود. گفتم مردمِ عزیزتان شعار می‌دادند که: «لعن علی عدوک یا حسین/ خاتمی و کرّوبی و میرحسین»، نظرت چیست؟ گفت این اصلاح‌طلبان فتنه‌اند. یعنی سیّد، جلویِ او هم باید حمایتت می‌کردم. و کردم... افسوس که هر دوتان مثلِ هم هستید.
ک ما با جان و دل برایِ ندا جشنِ تولّد می‌گیریم و مطمئن باش او هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. بترس از روزی که به یادت آوَرَند که تو کوچک و کوچک‌تر شده‌ای.
ک سیّد نامه‌ام مطوّل شده گویا. نکند نیمه بخوانی‌اش؟ این را بشنو و برو: دیگر مردم نیستند که شما را انتخاب می‌کنند، شمائید که بینِ مردم و حکومت یکی را انتخاب می‌کنید. انتخابش با خودتان. ما راهمان را می‌رویم. ولی یادت باشد که گفتاردرمانی نکنی‌ها سیّد...
.
.
.
بعدالتّحریر:
بنده هرگز نظرم نسبت به خاتمی، کرّوبی و میرحسین تغییری نکرده. اصلاً از دستِ کرّوبی ناراحت نیستم. از اوّلشم از خاتمی و مواضعش خوشم نمی‌اومده. تنها فرقی که کرده‌م این بوده که الان یه‌کمی واضح‌تر از حسّم حرف زده‌م. معتقدم که هر حرف و عملی خصوصاً در این شرایط باید از رویِ درایت باشه. این بارزترین ویژگیِ میرحسین‌ بوده از اوّل تا حالا. کرّوبی امروز این مدلی نباید حرف می‌زد. ولی بازم می‌گم، من اصلاً ناراحت نشدم از حرفش. چیزِ بدی‌ام نگفته به نظرم. ولی چون راحت می‌شه تفسیرش کرد، باید با یه لحنِ دیگه‌ای گفته می‌شد. معتقدم که حضرات وظیفه دارن آدمایِ مستقلی مثل زیدآبادی رو هم حساب کنن، ولی خاتمی اونقدرا در این زمینه مثبت نیس به نظرم.
ک من اگه اینجا دارم اینجوری حرف می‌زنم، دلیل دارم. آقایِ خاتمی و امثالهم باید بدونن که مردم حاضر نیستن که معامله بشن. ما باید اعتراضِ خودمون رو نسبت به رفتارایِ غلط نشون بدیم. این وظیفه ماست. من به نظرم کار خاتمی درست و منصفانه نیس. امیدوارم که رویه‌ش عوض بشه.
ک و در نهایت امیدوارم با فرسایشِ کمتری جلو بریم، چون ما بیشماریم...