این پست در 2 بخش تنظیم شده که کاملاً از هم جدا بوده و نیازی به خواندنِ یکی برایِ تکمیلِ دیگری نیست. اوّلی جوابیهای است به رفیقی ناشناس که کامنتِ خود را درباره پستِ پیشین گذاشته بود؛ و دوّمی بیشتر جزوِ نوشتههایِ شخصی محسوب میشود. طولِ نوشتهها زیاد است، میدانم. پس اگر قرار است یکی را بخوانید، اوّل دوّمی را دریابید. امیدوارم آنقدرها به بطالت نگذرانده باشید...
.
.
.
1
در میانِ کامنتهایِ پستِ قبلی که پرسه میزنم، یکی نظرم را بیش از بقیه به خود جلب میکند:
ک «ناشناس گفت...
میگم الان که آقای موسوی توی بیانیهشون دولت را به رسمیت شناخته، باز هم این تحریم لازمه؟
ممنون می شوم جواب بدی.»
ک من هم به نوبه خود متشکّرم از تو و تمامِ اذهانی که زحمتِ تجزیه و تحلیلِ مسائل را بر خود هموار میسازند. امّا در موردِ کامنتی که گذاشتهای، سه نکته را لازم به ذکر میدانم:
ک 1. آقایِ موسوی نه در بیانیه هفدهم و نه در هیچ سخنرانی، مکتوب و محفلی، حاضر به "به رسمیت شناختنِ دولت" نشده. چیزی که در بیانیه هفدهم آمده این است که: «دولت باید پاسخگو باشد.» امّا آیا این دولت برآمده از رأیِ مردم است؟ موسوی هرگز از دولتی مردمی صحبت نکرده. ما هم در شعارهایِ سبزمان میگفتیم: «دولتِ کودتا/ استعفا، استعفا» و آیا این به معنایِ به رسمیت شناختنِ این دولت از سویِ ما بود؟ من چنین فکری نمیکنم. موسوی در ادامه همان بیانیهاش افزوده که باید ساز و کاری درست و بیطرف در کار باشد تا از این پس انتخابات در سلامت برگزار شود. آیا کسی که چنین حرفی میزند، دولتِ احدینژاد را به رسمیت شناخته؟
ک 2. فرضِ محال را بر این میگذاریم که نه موسوی، که تمامِ سیاسیون این دولت را به رسمیت شناخته باشند. باز هم این موضوع خللی در عزمِ ما در تحریم وارد نمیکند. چرا؟ چون جنبشِ سبز یک جنبشِ کاملاً مردمی است که به جایِ دنبالِ رهبر گشتن، کاری کرده که هر کسی هوسِ رهبری به سرش بزند. نمونهاش مخملباف و پهلوی و دیگرانی هستند که همهمان میشناسیمشان. به واقع موسویها باید منتظرِ تصمیماتِ ما باشند، نه بالعکس؛
ک 3. و امّا نکته اخر برمیگردد به شخصِ شما که با عنوانِ ناشناس آمدهاید. اگر میشناسمتان، ارائه اسمِ خالی هم کفایت میکرد تا بدانم مخاطبم کیست؛ اگر هم آشنائیتِ قبلی نداریم، با یک اسم میشد لااقل صدایتان کنم. ممنون میشوم که این بار چنین کنید.
ک توضیح اینکه بنده هیچ ادّعائی نسبت به صحّتِ نظراتِ سیاسیِ خود ندارم و اینها تنها زائیده فکرِ خودم هستند. از این رو نقدِ شما را با آغوشِ باز پذیرایم.
.
.
.
2
نامهای برایِ سوابقِ یک مجریِ سابق
آقایِ خاتمی مرا یادت هست؟ دوّمِ خرداد بود. شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین. گمانم هیچ بنیبشری در تاریخِ ایران از عشقِ یک ملّت به خود آنگونه که تو مطّلع شدی، مطّلع نشده باشد. من یکی دو سال کم داشتم تا رأیت دهم. یادت هست؟ اشکهایِ کودکانهام را چه؟ یادت هست؟ کتکهائی که تویِ ستاد از همین لباسشخصیها خوردیم را چه؟ یادت هست؟ آن همه تبلیغاتت که کردیم را چه؟ یادت هست؟
ک شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین... ولی آیا آمدی؟ سیّد به چشمهایِ من نگاه کن. آمدی؟
ک سیّد من دورۀ بعدی به تو رأی دادم. خیلیها میگفتند خود غلط بود آنچه میپنداشتیم. حرف از این بود که مجلسِ اصولگرا اجازۀ کار به دولتِ اصلاحات نداده. مجلسِ اصلاحات هم آمد و دولتِ اصلاحات حرفهایش بزرگتر از اعمالش باقی ماند. نمیگویم کاری نکردیها، نه. کار کردی. کم هم نکردی. ولی «تو نمایندۀ یک ملّتِ واقعی بودی، نه نمایندۀ واقعیِ یک ملّت...» از همینجا بود که همه در ناخودآگاهشان آگاه شدند. به قولِ پدرم، تو 8 سال "گفتاردرمانی" کردی ما را. سیّد ولی اینها دلیلِ دلشورۀ من نبود. دلشورهام از خوابی میآمد که دیده بودم. دیده بودم تو هم یکی هستی مثلِ باقیشان. متأسّفم، من هنوز هم به خوابم ایمان دارم سیّد...
ک سیّد یادت هست که آمده بودی تویِ دانشگاهِ تهران و در جوابِ او که گفت: «تو برایِ من چه کردی؟»، چه گفتی؟ گفتی من کاری کردم که تو بتوانی از رئیسجمهورت "راحت" انتقاد کنی! عذرم را بپذیر سیّد، ولی مگر قرار بود ما از تو "ناراحت" انتقاد کنیم؟!
ک حوصله داری برایت خاطرهای بگویم؟ نداری؟ پس بگذار تا بگویم. دیشب سوارِ مترو که بودم، مردی حدوداً 60 ساله همصحبتم شد. میگفت از 9 سالگی پیروِ ولایتِ فقیه بوده! نمیدانستم نظریۀ "ولایتِ فقیه" را آن دوران هم پیاده کرده بودند و ما بیخبر بودهایم. میگفت شما حواستان نیست که این انقلاب ثمرۀ خون ششصد هفتصد هزار شهید است که مفت و مجّانی به دستِ شما رسیده! سیّد به جانِ تو مانده بودم چه بگویم. یعنی میگوئی این ششصد هفتصد هزارتا را هم باید بگذارم رویِ خونِ پامال شدۀ ندا و سهراب و یعقوبِ بروایه و سایرِ شهدایِ امروزمان؟ سیّد چرا هر که آن بالاترها نشسته خود را بیشتر وارثِ این همه خون میداند؟ به خدا نمیسوختم اگر گروهخونیتان به این خونها میخورد. امّا دردِ من از این است که چرا ما حاضر نیستیم بپذیریم که گاه هزینههایِ هنگفتمان، الزاماً به نتایجی درست و عادلانه منتهی نمیشود؟
ک طرف میگفت شما بیقانونی کردید. گفتم خب چرا مؤمنِ لباسشخصی؟ گفت چون تظاهراتِ بدونِ مجوّزتان بستر ساخت. برایش اصلِ 27 قانونِ اساسی را که از کتابچۀ قانونش پاک کرده بود، با قلمِ سبزم از نو نوشتم: «تشکیلِ اجتماعات و راهپیمائیها، بدونِ حملِ سِلاح، به شرطِ آنکه مخلّ به مبانیِ اسلام نباشد، آزاد است.» گفت بله، به شرطِ مجوّز! یعنی سیّد راحتت کنم، همه چیز را مصادره به مطلوب میکنید. اصلِ قانون را زیرِ سؤالهایتان لِه میکنید. خودتان را پشتِ مردم پنهان میکنید. قلبِ ما را تویِ جیبهاتان قایم میکنید. آخرش هم دایرۀ دیدتان تا نوکِ دماغِ خودتان و هممسلکانتان بیشتر نمیرود.
ک سیّد ناراحت شدی که تو را با آن لباسشخصی یکی کردم؟ خب چرا سیّد؟ مگر نه این است که هر دوتان مردم را نمیبینید؟ مگر نه این است که هر دوتان فقط به خودتان فکر میکنید؟ مگر نه این است که ما از هر دوتان خوشمان نمیآید؟ پس چرا یکیتان نکنم؟
ک سیّد یک چیزی بگویم اشکت در آید، امّا از خنده! طرف میگفت از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما میتوانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم!!! باور کن آن لحظه که این را گفت، یادِ تو و آن دانشجویِ دانشگاهِ تهران افتادم. مگر قرار بود ناراحت با هم حرف بزنیم؟! به او گفتم که فلانی، یک تکّه عکسِ امام را که تویِ جوب پیدا کرده بودید، آوردید و پیراهنِ عثمانش کردید. پس چرا شیشههایِ جماران که پائین آمد، رفتید رویِ سایْلِنت؟ گفت چون میخواستند برایِ منتظری مراسم بگیرند. حقّشان بود. گفتم بیتِ امام اجازه میدهد و شما نه؟ گفت بیخود اجازه میدهند! منتظری مطرودِ امام بود. گفتم بله، و مرجعِ تقلیدِ جمعی کثیر هم بود. زیرِ بار نرفت سیّد. ولی سرِ یک عکسِ پاره خودش را پاره کرده بود. خدا را شکر که منتظریِ شریف نیست تا این روزهاتان را ببیند سیّد. تو آن سبو بشکستی و آن پیمانه ریختی...
ک راستش را بخواهی، از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما میتوانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم و هرگز کسی به حرفِ من محلّ سگ هم نگذارد...
ک هر که این نامه را بخواند، میگوید از رویِ احساسات نوشته شده. من هم منکرش نیستم. ما با تمامِ احساسمان به تو رأی داده بودیم. ما با تمامِ احساسمان تو را حمایت کرده بودیم و 18 تیر را ساخته بودیم. ما با تمامِ احساسمان از تو خوشمان یا بدمان میآمد. و تو دستت را تا دسته کردی تویِ ماتحتِ احساساتِ ما. پس چرا نامهام از رویِ احساسات نوشته نشده باشد؟
ک سیّد دلم درد میکند. ولی این بار حکایتمان کمی فرق کرده. برو به رهبر نامه بده و همراهِ آن لباسشخصیای که در مترو دیدمش، بگو جانم فدایِ رهبر! برو باز هم نامه بده و با پشتوانۀ احساساتِ ما ساخت و پاختِ سیاسی راه بینداز. ولی یادت باشد، یک تارِ مویِ گندیدۀ سرِ کچلِ احمدِ زیدآبادی را به صد تا مثلِ تو نمیفروشم. یک قطره هم از آن اشکهائی که نثارش کردم را برایت سرریز نمیکنم. اشکم، بدرقۀ راهِ تبعیدش باشد. خودش ندانست، امّا جایِ اینکه او را از فعّالیتهایِ اجتماعی و سیاسی محروم کنند، اجتماع و سیاست را از فعّالیتهایِ او محروم کردند.
ک سیّد آن لباسشخصی میگفت در راهپیمائیِ 19 دی هم شرکت داشته. به یادش آوردم که برادر، 9 دی، نه 19 دی. نمیخواستم جائی بگوید و به سخرهاش بگیرند. ذکرِ خیرت هم بود. گفتم مردمِ عزیزتان شعار میدادند که: «لعن علی عدوک یا حسین/ خاتمی و کرّوبی و میرحسین»، نظرت چیست؟ گفت این اصلاحطلبان فتنهاند. یعنی سیّد، جلویِ او هم باید حمایتت میکردم. و کردم... افسوس که هر دوتان مثلِ هم هستید.
ک ما با جان و دل برایِ ندا جشنِ تولّد میگیریم و مطمئن باش او هر روز بزرگ و بزرگتر میشود. بترس از روزی که به یادت آوَرَند که تو کوچک و کوچکتر شدهای.
ک سیّد نامهام مطوّل شده گویا. نکند نیمه بخوانیاش؟ این را بشنو و برو: دیگر مردم نیستند که شما را انتخاب میکنند، شمائید که بینِ مردم و حکومت یکی را انتخاب میکنید. انتخابش با خودتان. ما راهمان را میرویم. ولی یادت باشد که گفتاردرمانی نکنیها سیّد...
.
.
.
1
در میانِ کامنتهایِ پستِ قبلی که پرسه میزنم، یکی نظرم را بیش از بقیه به خود جلب میکند:
ک «ناشناس گفت...
میگم الان که آقای موسوی توی بیانیهشون دولت را به رسمیت شناخته، باز هم این تحریم لازمه؟
ممنون می شوم جواب بدی.»
ک من هم به نوبه خود متشکّرم از تو و تمامِ اذهانی که زحمتِ تجزیه و تحلیلِ مسائل را بر خود هموار میسازند. امّا در موردِ کامنتی که گذاشتهای، سه نکته را لازم به ذکر میدانم:
ک 1. آقایِ موسوی نه در بیانیه هفدهم و نه در هیچ سخنرانی، مکتوب و محفلی، حاضر به "به رسمیت شناختنِ دولت" نشده. چیزی که در بیانیه هفدهم آمده این است که: «دولت باید پاسخگو باشد.» امّا آیا این دولت برآمده از رأیِ مردم است؟ موسوی هرگز از دولتی مردمی صحبت نکرده. ما هم در شعارهایِ سبزمان میگفتیم: «دولتِ کودتا/ استعفا، استعفا» و آیا این به معنایِ به رسمیت شناختنِ این دولت از سویِ ما بود؟ من چنین فکری نمیکنم. موسوی در ادامه همان بیانیهاش افزوده که باید ساز و کاری درست و بیطرف در کار باشد تا از این پس انتخابات در سلامت برگزار شود. آیا کسی که چنین حرفی میزند، دولتِ احدینژاد را به رسمیت شناخته؟
ک 2. فرضِ محال را بر این میگذاریم که نه موسوی، که تمامِ سیاسیون این دولت را به رسمیت شناخته باشند. باز هم این موضوع خللی در عزمِ ما در تحریم وارد نمیکند. چرا؟ چون جنبشِ سبز یک جنبشِ کاملاً مردمی است که به جایِ دنبالِ رهبر گشتن، کاری کرده که هر کسی هوسِ رهبری به سرش بزند. نمونهاش مخملباف و پهلوی و دیگرانی هستند که همهمان میشناسیمشان. به واقع موسویها باید منتظرِ تصمیماتِ ما باشند، نه بالعکس؛
ک 3. و امّا نکته اخر برمیگردد به شخصِ شما که با عنوانِ ناشناس آمدهاید. اگر میشناسمتان، ارائه اسمِ خالی هم کفایت میکرد تا بدانم مخاطبم کیست؛ اگر هم آشنائیتِ قبلی نداریم، با یک اسم میشد لااقل صدایتان کنم. ممنون میشوم که این بار چنین کنید.
ک توضیح اینکه بنده هیچ ادّعائی نسبت به صحّتِ نظراتِ سیاسیِ خود ندارم و اینها تنها زائیده فکرِ خودم هستند. از این رو نقدِ شما را با آغوشِ باز پذیرایم.
.
.
.
2
نامهای برایِ سوابقِ یک مجریِ سابق
آقایِ خاتمی مرا یادت هست؟ دوّمِ خرداد بود. شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین. گمانم هیچ بنیبشری در تاریخِ ایران از عشقِ یک ملّت به خود آنگونه که تو مطّلع شدی، مطّلع نشده باشد. من یکی دو سال کم داشتم تا رأیت دهم. یادت هست؟ اشکهایِ کودکانهام را چه؟ یادت هست؟ کتکهائی که تویِ ستاد از همین لباسشخصیها خوردیم را چه؟ یادت هست؟ آن همه تبلیغاتت که کردیم را چه؟ یادت هست؟
ک شور و حالی در میان آمده بود که بیا و ببین... ولی آیا آمدی؟ سیّد به چشمهایِ من نگاه کن. آمدی؟
ک سیّد من دورۀ بعدی به تو رأی دادم. خیلیها میگفتند خود غلط بود آنچه میپنداشتیم. حرف از این بود که مجلسِ اصولگرا اجازۀ کار به دولتِ اصلاحات نداده. مجلسِ اصلاحات هم آمد و دولتِ اصلاحات حرفهایش بزرگتر از اعمالش باقی ماند. نمیگویم کاری نکردیها، نه. کار کردی. کم هم نکردی. ولی «تو نمایندۀ یک ملّتِ واقعی بودی، نه نمایندۀ واقعیِ یک ملّت...» از همینجا بود که همه در ناخودآگاهشان آگاه شدند. به قولِ پدرم، تو 8 سال "گفتاردرمانی" کردی ما را. سیّد ولی اینها دلیلِ دلشورۀ من نبود. دلشورهام از خوابی میآمد که دیده بودم. دیده بودم تو هم یکی هستی مثلِ باقیشان. متأسّفم، من هنوز هم به خوابم ایمان دارم سیّد...
ک سیّد یادت هست که آمده بودی تویِ دانشگاهِ تهران و در جوابِ او که گفت: «تو برایِ من چه کردی؟»، چه گفتی؟ گفتی من کاری کردم که تو بتوانی از رئیسجمهورت "راحت" انتقاد کنی! عذرم را بپذیر سیّد، ولی مگر قرار بود ما از تو "ناراحت" انتقاد کنیم؟!
ک حوصله داری برایت خاطرهای بگویم؟ نداری؟ پس بگذار تا بگویم. دیشب سوارِ مترو که بودم، مردی حدوداً 60 ساله همصحبتم شد. میگفت از 9 سالگی پیروِ ولایتِ فقیه بوده! نمیدانستم نظریۀ "ولایتِ فقیه" را آن دوران هم پیاده کرده بودند و ما بیخبر بودهایم. میگفت شما حواستان نیست که این انقلاب ثمرۀ خون ششصد هفتصد هزار شهید است که مفت و مجّانی به دستِ شما رسیده! سیّد به جانِ تو مانده بودم چه بگویم. یعنی میگوئی این ششصد هفتصد هزارتا را هم باید بگذارم رویِ خونِ پامال شدۀ ندا و سهراب و یعقوبِ بروایه و سایرِ شهدایِ امروزمان؟ سیّد چرا هر که آن بالاترها نشسته خود را بیشتر وارثِ این همه خون میداند؟ به خدا نمیسوختم اگر گروهخونیتان به این خونها میخورد. امّا دردِ من از این است که چرا ما حاضر نیستیم بپذیریم که گاه هزینههایِ هنگفتمان، الزاماً به نتایجی درست و عادلانه منتهی نمیشود؟
ک طرف میگفت شما بیقانونی کردید. گفتم خب چرا مؤمنِ لباسشخصی؟ گفت چون تظاهراتِ بدونِ مجوّزتان بستر ساخت. برایش اصلِ 27 قانونِ اساسی را که از کتابچۀ قانونش پاک کرده بود، با قلمِ سبزم از نو نوشتم: «تشکیلِ اجتماعات و راهپیمائیها، بدونِ حملِ سِلاح، به شرطِ آنکه مخلّ به مبانیِ اسلام نباشد، آزاد است.» گفت بله، به شرطِ مجوّز! یعنی سیّد راحتت کنم، همه چیز را مصادره به مطلوب میکنید. اصلِ قانون را زیرِ سؤالهایتان لِه میکنید. خودتان را پشتِ مردم پنهان میکنید. قلبِ ما را تویِ جیبهاتان قایم میکنید. آخرش هم دایرۀ دیدتان تا نوکِ دماغِ خودتان و هممسلکانتان بیشتر نمیرود.
ک سیّد ناراحت شدی که تو را با آن لباسشخصی یکی کردم؟ خب چرا سیّد؟ مگر نه این است که هر دوتان مردم را نمیبینید؟ مگر نه این است که هر دوتان فقط به خودتان فکر میکنید؟ مگر نه این است که ما از هر دوتان خوشمان نمیآید؟ پس چرا یکیتان نکنم؟
ک سیّد یک چیزی بگویم اشکت در آید، امّا از خنده! طرف میگفت از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما میتوانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم!!! باور کن آن لحظه که این را گفت، یادِ تو و آن دانشجویِ دانشگاهِ تهران افتادم. مگر قرار بود ناراحت با هم حرف بزنیم؟! به او گفتم که فلانی، یک تکّه عکسِ امام را که تویِ جوب پیدا کرده بودید، آوردید و پیراهنِ عثمانش کردید. پس چرا شیشههایِ جماران که پائین آمد، رفتید رویِ سایْلِنت؟ گفت چون میخواستند برایِ منتظری مراسم بگیرند. حقّشان بود. گفتم بیتِ امام اجازه میدهد و شما نه؟ گفت بیخود اجازه میدهند! منتظری مطرودِ امام بود. گفتم بله، و مرجعِ تقلیدِ جمعی کثیر هم بود. زیرِ بار نرفت سیّد. ولی سرِ یک عکسِ پاره خودش را پاره کرده بود. خدا را شکر که منتظریِ شریف نیست تا این روزهاتان را ببیند سیّد. تو آن سبو بشکستی و آن پیمانه ریختی...
ک راستش را بخواهی، از دستاوردهایِ این نظام یکی همین است که من و شما میتوانیم اینجا راحت با یکدیگر حرف بزنیم و هرگز کسی به حرفِ من محلّ سگ هم نگذارد...
ک هر که این نامه را بخواند، میگوید از رویِ احساسات نوشته شده. من هم منکرش نیستم. ما با تمامِ احساسمان به تو رأی داده بودیم. ما با تمامِ احساسمان تو را حمایت کرده بودیم و 18 تیر را ساخته بودیم. ما با تمامِ احساسمان از تو خوشمان یا بدمان میآمد. و تو دستت را تا دسته کردی تویِ ماتحتِ احساساتِ ما. پس چرا نامهام از رویِ احساسات نوشته نشده باشد؟
ک سیّد دلم درد میکند. ولی این بار حکایتمان کمی فرق کرده. برو به رهبر نامه بده و همراهِ آن لباسشخصیای که در مترو دیدمش، بگو جانم فدایِ رهبر! برو باز هم نامه بده و با پشتوانۀ احساساتِ ما ساخت و پاختِ سیاسی راه بینداز. ولی یادت باشد، یک تارِ مویِ گندیدۀ سرِ کچلِ احمدِ زیدآبادی را به صد تا مثلِ تو نمیفروشم. یک قطره هم از آن اشکهائی که نثارش کردم را برایت سرریز نمیکنم. اشکم، بدرقۀ راهِ تبعیدش باشد. خودش ندانست، امّا جایِ اینکه او را از فعّالیتهایِ اجتماعی و سیاسی محروم کنند، اجتماع و سیاست را از فعّالیتهایِ او محروم کردند.
ک سیّد آن لباسشخصی میگفت در راهپیمائیِ 19 دی هم شرکت داشته. به یادش آوردم که برادر، 9 دی، نه 19 دی. نمیخواستم جائی بگوید و به سخرهاش بگیرند. ذکرِ خیرت هم بود. گفتم مردمِ عزیزتان شعار میدادند که: «لعن علی عدوک یا حسین/ خاتمی و کرّوبی و میرحسین»، نظرت چیست؟ گفت این اصلاحطلبان فتنهاند. یعنی سیّد، جلویِ او هم باید حمایتت میکردم. و کردم... افسوس که هر دوتان مثلِ هم هستید.
ک ما با جان و دل برایِ ندا جشنِ تولّد میگیریم و مطمئن باش او هر روز بزرگ و بزرگتر میشود. بترس از روزی که به یادت آوَرَند که تو کوچک و کوچکتر شدهای.
ک سیّد نامهام مطوّل شده گویا. نکند نیمه بخوانیاش؟ این را بشنو و برو: دیگر مردم نیستند که شما را انتخاب میکنند، شمائید که بینِ مردم و حکومت یکی را انتخاب میکنید. انتخابش با خودتان. ما راهمان را میرویم. ولی یادت باشد که گفتاردرمانی نکنیها سیّد...
.
.
.
بعدالتّحریر:
بنده هرگز نظرم نسبت به خاتمی، کرّوبی و میرحسین تغییری نکرده. اصلاً از دستِ کرّوبی ناراحت نیستم. از اوّلشم از خاتمی و مواضعش خوشم نمیاومده. تنها فرقی که کردهم این بوده که الان یهکمی واضحتر از حسّم حرف زدهم. معتقدم که هر حرف و عملی خصوصاً در این شرایط باید از رویِ درایت باشه. این بارزترین ویژگیِ میرحسین بوده از اوّل تا حالا. کرّوبی امروز این مدلی نباید حرف میزد. ولی بازم میگم، من اصلاً ناراحت نشدم از حرفش. چیزِ بدیام نگفته به نظرم. ولی چون راحت میشه تفسیرش کرد، باید با یه لحنِ دیگهای گفته میشد. معتقدم که حضرات وظیفه دارن آدمایِ مستقلی مثل زیدآبادی رو هم حساب کنن، ولی خاتمی اونقدرا در این زمینه مثبت نیس به نظرم.
ک من اگه اینجا دارم اینجوری حرف میزنم، دلیل دارم. آقایِ خاتمی و امثالهم باید بدونن که مردم حاضر نیستن که معامله بشن. ما باید اعتراضِ خودمون رو نسبت به رفتارایِ غلط نشون بدیم. این وظیفه ماست. من به نظرم کار خاتمی درست و منصفانه نیس. امیدوارم که رویهش عوض بشه.
ک و در نهایت امیدوارم با فرسایشِ کمتری جلو بریم، چون ما بیشماریم...
