‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

اسکولیسم

کاش آدم دلْ‌درد بگیره، ولی دلش درد نگیره.
.
.
امروز یه‌سر رفته بودم به کتابفروشی‌ای که همیشه بهش سر می‌زنم. یعنی در واقع اینجا پاتوقِ من محسوب می‌شه. یه کتابفروشی با قفسه‌هایِ چوبیِ قدیمی و دکوری که فقط شبیهِ دکورِ یه کتابفروشی می‌مونه، نه چیزِ دیگه. انگار کتابایِ این کتابفروشی هم فقط به آدمائی فروخته می‌شه که دلشون کتاب بخواد، نه چیزِ دیگه. اینجا جایِ آدمائی نیس که کتاب می‌خونن تا فخر بفروشن. اینجا جایِ آدمائی نیس که مردم رو سرکیسه می‌کنن. اینجا جایِ روشنفکربازها و روشنفکرنماها نیس. اینجا یه کتابفروشی‌ئه که جایِ هیچ چیزی جز مثلثِ «کتابفروش، کتاب و کتابخون» نیس.
ک آره؛ امروز اونجا بودم. هادی و فرزاد هم که پیشِ حسین‌آقا کار می‌کنن، بودن. رفتم کتابِ مَغازی رو برداشتم؛ همون‌که از غزوه‌هایِ پیامبر گفته. خیلی وقت‌ئه که دلم می‌خواد بخونمش، ولی پول ندارم. یعنی پولِ اون رو ندارم و چیزایِ واجب‌تری رو باید با اون پول بخرم. عادت هم ندارم کتاب از کسی قرض بگیرم، چون به کسی کتاب قرض نمی‌دم. از کتابخونه هم چیزی نمی‌گیرم. کتاب باید مالِ خودِ آدم باشه. پس نتیجتاً مدّتهاس تُو کفم.
.
هادی – که اصلاً هم اسمش به خودش نمی‌آد – شروع کرد به تعریف کردنِ کتاب. از اشکِ محمّد بگیر، تا خیمه عایشه؛ همه رو گفت. یهو فرزاد یه‌کاره برگشت گفت: «ولی تو حق نداری در موردِ حضرتِ محمّد اینجوری حرف بزنی.» هادی گفت: «اینا حرفایِ من نیس، تُو کتاب نوشته.» «قرار نیس هرچی تُو این کتابا نوشته باشه که درست باشه.» «اتّفاقاً مو لا درزِ این کتاب نمی‌ره. الکی که معروف نشده.»
ک خلاصه 5 دقه‌ای داشتن بحث می‌کردن. من با شناختی که ازشون دارم، مطمئن بودم یه جایِ این بحث داره می‌لنگه. آخه فرزاد آدمی نیس که بالاخواهِ محمّد در بیاد که! آخرش هم همین شد. جفتشون خنده‌شون گرفت. بعد رو به من کردن و گفتن هـ. ز.ز. ما یه مشتری داریم، هر روز که می‌آد اینجا، بساطمون همین‌ئه. یه روز من می‌شم کمونیست، یه روز اون؛ یه روز من می‌شم شیعه اثنی‌عشری، یه روز اون. یارو هم گه‌گیجه گرفته این وسط. باورش نمی‌شه دو تا آدم اینقدر منطقی با هم بحث کنن و همه بحثاشون از رویِ فان باشه!
ک راستش من هم اون لحظه خنده‌م گرفت از وضعیتِ اون کسی که هر روز به دستِ این دو تا، اسکول می‌شه. ولی بعد به شدّت فکری شدم...
.
واقعاً چرا آدما می‌خوان وقتشون رو با اسکول کردنِ بقیه بگذرونن؟ و ما چه حقّی داریم که همدیگه رو سرِ کار بذاریم؟ بعد ناغافل یادِ اینترنت افتادم و ابزاری که واسه همه مهیّا کرده تا بتونن خودشون رو پشتِ یه نقاب مخفی کنن و هر کاری دلشون خواس، انجام بدن. حالا باز این دو تا باید هر روز سعی کنن جلویِ خنده‌هاشون رو بگیرن؛ آرشیوی از حرفاشون ندارن که چک کنن ببینن قبلاً چی به کی گفته‌ن؛ و هزار تا محدودیتِ ریز و درشتی که تُو اینترنت وجود نداره، واسه اینا وجود داره. ولی وقتی یه نفر پشتِ مانیتور نشسته باشه، راحت می‌تونه بخنده؛ راحت می‌تونه با یه آیکون چیزی رو نشون بده که 180 درجه با خودش مغایرت داره؛ همیشه می‌تونه آرشیوِ حرفاش رو چک کنه و سوتی نده؛ می‌تونه این مطالب رو واسه یه ایل آدمِ علّاف و بیکارِ مثِ خودش کاپی پِیست کنه و دسته‌جمعی بخندن؛ و هزار و یک ترفندِ مزخرفِ دیگه.
ک واقعاً بیایْن بشینیم صادقانه به رفتارایِ خودمون فکر کنیم. چقدر تا حالا از اینترنت سوءاستفاده کرده‌یم؟ دقیقاً "سوءاستفاده" رو به کار می‌برم تا قضاوت کرده باشم. آیا شده که یه دفعه – فقط یه دفعه – خودمون رو در موقعیتِ کسی بذاریم که داریم اسکولش می‌کنیم؟ آیا اسکول‌بازی‌هایِ ما محدود به همین بازی‌هایِ بچّگونه‌ای می‌شه که هادی و فرزاد راه انداختن؟ آیا شده که ما - حتّی سهواً - عمیق‌ترین روابطِ نزدیکانمون رو از هم پاشونده باشیم؟ یا اینکه خدایِ نکرده ناموس‌بازی رو جایگزینِ بچّه‌بازی کرده باشیم...
ک به نظرِ من اگه آدم تُویِ زندگیش بتونه یک لحظه – فقط یک لحظه - خودش رو به جایِ طرفِ مقابلش – حالا تُو هر زمینه‌ای – قرار بده، دس به خیلی از کارها نمی‌زنه.
ک اگه سرتون رو درد آوردم و این رو نوشتم، دلیلش این بود که انگار اجباری تُویِ کار بود. اجبارررررر که من این رو بنویسم. این اتّفاقِ ساده یه زنگِ خطر بود واسه همه ما. دلم درد گرفت از حرفایِ فرزاد و هادی... کاش اقلّاً این اتّفاق یه جائی جز اون کتابفروشی افتاده بود.
ک و کاش آدم دلْ‌درد بگیره، ولی دلش درد نگیره...
.
.
.
بعد التّحریر: این بحث در کامنت‌ها ادامه یافته است.

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

ولنتاینیّه

علاقمندیم تا به مناسبتِ روزِ عشّاق چند خطی بنگاریم. اوّلا که من حالم از این سپندارمذگان‌بازیا به هم می‌خوره. این قرتی‌بازیا یعنی چی؟ همه‌ش به زور داریم همه چیز رو به اسمِ خودمون ثبت ‌می‌کنیم. برادرِ من، خواهرِ من، قرار نیس کونِ آسمون پاره شده باشه و نژادِ من و شما تِلِپّی افتاده باشه پائین. به خدا بقیه هم آدمن. به خدا «هنر نزدِ ایرانیان است و بس» یه شایعه‌ست و بس.
ک اصلاً ما خودمون چقدر از این سپندارمذگان می‌دونیم؟ هرکی ادّعاش می‌شه، بیاد همین‌جا یه تاریخچه از سپندارمذگان بده تا بعدش بشینیم با هم یه گفتمانی راه بندازیم. ما حتّی هیچ بدمون نمیاد که بگیم مزدک اوّلین کمونیستِ تاریخ بوده. خب بعله. با توجّه به تعاریفی که از زندگیِ اشتراکی وجود داره، بوده. ولی نکته داره عزیزِ من... پس چرا همه کمونیسم رو با اسمِ مارکس می‌شناسن؟ خب جوابش خیلی ساده‌س: هر حرفی، هر چیزی، هر کاری، تثبیت نمی‌شه، مگه اینکه در زمان و مکانِ مناسبِ خودش ظهور کنه. یعنی اگه یه بنده خدائی ورداشت تا مچ دستش رو تُو ماتحتش کرد، نمی‌تونه بگه این کار به اسمش ثبت شده. ایشون وقتی می‌تونن چنین ادعائی کنن که در زمان و مکان مناسب دستشون تو کونشون رفته باشه.
ک فی‌الواقع لُبِ مطلب اینکه: هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد. اگه چیزی به وقتش گفته یا انجام نشه، انگار اصلاً وجودِ خارجی نداشته. فرهنگِ غربی مدام داره نوبه‌نو می‌شه. به قولِ اجنبیا در حالِ آپدیتینگ به سر می‌بره. ما اینجوری نیستیم. پس الکی به خودمون گیر ندیم بهترئه.
.
.
و یه جمله قصار: عزیزِ مصر هم که باشی، گر نزد عزیزِ دلت عزیزی، عزیزی؛ ورنه، میرزی به پشیزی...

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

زنِ همسایه - 1

این مردم واقعاً پیشِ خودشون چه فکری می‌کنن؟ زنِ همسایه رو دیده‌م، برگشته می‌گه: «معذرت می‌خوام، می‌شه لطف کنین شماره تلفنِ صاحبخونه‌تون رو بدین؟» می‌گم فرمایشتون؟ می‌گه: «من کاری باهاشون ندارم، یه آقائی باهاشون کار داشتن، می‌گفتن شماره‌شون از تُو موبایلشون پاک شده. گفتن من از شما بگیرم.» گفتم خب ایشون کی‌اَن؟ می‌گه: «نمی‌دونم... یه آقائی بودن!» گفتم خب شما یه زحمتی بکشین؛ شماره این آقا رو بگیرین، بدین به من تا من خودم بدم به صاحبخونه‌م. معذرت می‌خواما، ولی من اجازه ندارم شماره‌شون رو به شما بدم. این بدبختم دیگه چیزی نگفت و رفت تُو.
ک واقعاً چی فکر کرده بود پیشِ خودش؟ حالا درست‌ئه که ما از پشتِ کوه برگشته‌یم، ولی رفته بودیم اون پشت بشاشیم و برگردیم. من فقط منتظرم تا بره شماره رو بیاره، تا خودم به اون آقا زنگ بزنم ببینم با صاحبخونه‌م چیکار داره. چُلمنایِ سنّتی...

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

اتلافِ وقت

متأسّفم
برایش و برایم
به خاطرِ عبورِ مغرورِ عقربه‌هایِ ساعتِ عفریته
و پاهائی که در حرکت نیز ایستاده‌ بودند
.
.
.
به قولِ شاعر:
ک دین و دول به یک دیدن، باختیم و خرسندیم/در قمارِ عشق ای دل، کِی بود پشیمانی؟
ک ولی عشقِ کی؟ کشکِ چی؟
ک یعنی می‌دونی چی‌ئه؟ یه عمر کونِ خودت رو پاره می‌کنی. همۀ تلاشت این‌ئه که یه گهی خورده باشی. دلت می‌خواد واقعاً یه حالی به خودت و این دنیایِ وانفْسا داده باشی. ولی آخرش می‌مونی تُوش. آدما اونجوری که تو فکر می‌کنی به زندگی نگاه نمی‌کنن. یعنی تا دلت بخواد آدمِ بیکار و کس‌خل ریخته. ببین از این مدلِ حرف زدنِ من بدت نیادا... من یه عمر اینجوری حرف زده‌م و نوشته‌م. شاید اینجوری راحت‌تر فهمیده بشم.
ک داشتم زِر خیرات می‌کردم... ببخشید. آدما اونجوری که تو فکر می‌کنی به زندگی نگاه نمی‌کنن. یعنی تا دلت بخواد آدمِ بیکار و کس‌خل ریخته. قرار نیس همه بخوان یه انگشتی تُو ماتحتِ دنیا بکنن. ولی خب این دیگه خیلی جالب‌ئه که بدونِ اینکه بدونن، فقط دارن صبحشون رو شب می‌کنن. شایدم دارن شبشون رو صبح می‌کنن. باز خوش به حالِ این دستۀ دوّم. اقلّاً چار تا جنده 5 زاری از تُوشون در میاد. البت بگم که من به جنده‌جماعت ارادتِ خاصّی دارم. یه جورائی تکلیفشون با خودشون روشن‌ئه. گاهی وقتا فکر می‌کنم که جنده‌ها از شعر و ادبیات خیلی بیشتر می‌فهمن تا آدمایِ معمولی. البته این واضح‌ئه که قرار نیس هر کی از شعر و ادبیات چیزی بارش بود، لزوماً جک و جنده باشه.
ک شاید سرِ همین چیزاس که من از فیلمِ آب و آتشِ جیرانی خوشم میاد. اینکه فهمید اون زن باید شعر رو دوس داشته باشه؛ اینکه یه نویسنده می‌تونه به همین سادگی بره پیِ یه جنده؛ اینکه مرگِ زنِ اون نویسنده چه بهونۀ خوبی‌ئه واسه تیک زدن با اون پتیاره... به خدا اینا ایده‌هایِ خوبی‌ان. کاش جیرانی شعورش به حدّ ایده‌هاش می‌رسید. البته من الان نقدِ خاصّی رویِ اون فیلم ندارما، چون که خیلی سال پیش دیدمش. اون روزا هم کلّاً از نقد خیلی کمتر از الان می‌فهمیدم. امّا فعلاً فقط دلم می‌خواد شیرفلکۀ اَن رو باز کنم و برینم به جیرانی. شایدم چون جیرانی خایه‌مال‌ئه، این مزیدِ بر علّت شده. خلاصه‌ که از همین تریبون به تمومِ جنده‌هایِ 5 زاری به بالا سلام می‌کنم. امیدوارم حالِ همه‌تون خوب باشه. ایشالّا چیزتون خیس و جاتون خشک باشه. دوستتون دارم تا حدّی.
ک برگردیم سرِ حرفمون... خلاصه آدما اونجوری که تو فکر می‌کنی به زندگی نگاه نمی‌کنن. یعنی تا دلت بخواد آدمِ بیکار و کس‌خل ریخته. بعد اینقدر اینا بیکارن که تو باورت نمی‌شه. واسه وقتگذرونیشون دس به هر خبطی می‌زنن. می‌شینن ساعت‌ها و روزها وقت می‌ذارن که یه کس‌شعری در موردت سرِ هم کنن. بعد، تمومِ این اتّفاقات انگاری فقط واسه یه لحظه‌س. این لحظه دقیقاً همونجائی‌ئه که یارو یه خندۀ نخودی می‌کنه و می‌ره پیِ نفرِ بعدی. خب که چی؟ عزیزم پا شو برو وسطِ خیابون 180 بزن بلکه یه کار و کاسبی راه بندازی و به دنیایِ شعر و ادبیات راه پیدا کنی. والله به خدا...
ک بعد تازه می‌دونی جالب‌ترین بخشِ این قضیه چی‌ئه؟ همین آدمایِ بیکار و کس‌خل که تعدادشون واقعاً سر به ثریّا می‌کشه، وقتی این حرفا رو بهشون می‌زنی، با ناراحتی تأئیدت می‌کنن و می‌رینن به سر تا پایِ آدمایِ بیکار و کس‌خل. دِ خب کس‌خلن دیگه!
ک هنریک ایبسن – نمایشنامه‌نویسِ معروفِ نروژی – یه نمایشنامه داره به اسمِ دشمنِ مردم. خودش رو گائیده تا تُو این نمایشنامه بگه که ملّت اساساً بیکار و کس‌خلن. یعنی خودش رو پاره می‌کنه تا این حرف رو بزنه‌ها... آخرشم یه جملۀ معروف داره که می‌گه: قوی‌ترین فرد، تنهاترین فرد است.
ک امّا ایناش مهم نیس؛ مهم این‌ئه که هنوز که هنوزئه وقتی این جماعتِ بیکار و کس‌خل این نمایشنامه رو می‌خونن یا اجراش رو می‌بینن، می‌شینن به تودۀ بیکار و کس‌خلِ بشری فحش می‌دن و سرزنششون می‌کنن. خب ابلها! این رو واسه شماها نوشته دیگه. چرا فرافکنی می‌کنین؟