‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

چرا؟

یک زن برایمان بیاور سگ‌مصّب. حوصله‌ام از این همه مردی و مردانگیتان سر رفته. کمی حماقت مزه مشروبمان کن. این سیگارِ پیچ چرا تا پک نمی‌زنی خاموش می‌شود؟ حوصله‌ام سر رفته. ریدنم می‌آید. مستراح کجاست؟
... می‌رینم. خوب می‌رینم. صدایِ امیر می‌آید. از 2 میلیون پولی که دستِ فلانی دارد نطق می‌کند. می‌آید دمِ مستراح: «هومن به نظرت این پسره حسابش درست‌ئه؟» من چه می‌دانم که حسابش درست است یا نه. من دارم می‌رینم. می‌گوید: «500 میلیون نزول می‌خواد. بدم بهش؟» من چه می‌دانم. من دارم می‌رینم. «ماهی 15 میلیون باید بده. می‌تونه؟» من چه می‌دانم.
... ریدنم تمام می‌شود و حرف‌هایِ امیر نه. رفته آن‌طرف از برادرم نظر بخواهد. می‌خواهد سندِ یک میلیاردی بگیرد محضِ تأمینِ اعتبار. می‌رود برایِ مادرم توضیح می‌دهد. همه‌اش حرف از پول است. حرف از اینکه من 500 میلیون دارم که نزولش را بدهند. که آنها محتاجِ منند. که مثلِ خر تویِ گِل مانده‌اند. من کمی این‌طرف‌تر خدا را شکر می‌کنم که از ریدنم هم نوشته‌ام.
... دخترخاله زنگ می‌زند. می‌گوید فردا با کسی ازدواج خواهد کرد. چه جالب! بی‌دلیل تبریک می‌گویم. تا همین چند روز پیش اشکش را دوست می‌داشتم، فردا لبخندش را. از طرفی تویِ کونمان عروسی است، از طرفی دیگر سوگوارِ کسی هستیم. کسی که آلزایمر داشت و اگر امروز هم زنده بود، نمی‌دانست چرا ما می‌گرییم یا می‌خندیم. قطعاً می‌گفت: «زنده باشیند! من به شوما افتخار می‌کونم.» و فرقی نمی‌کرد ما ریده باشیم، عروسی کرده باشیم، مست باشیم، یا مرده باشیم. گاهی وقت‌ها زندگی رویِ دورِ تند می‌افتد.
... من یک جامِ دگر می‌خواهم. می‌خواهم جانسوز باشد. فردا عقدِ دخترخاله‌ام است. باید مست شد تا فراموش کرد.
... این سیگارِ پیچ را تا پک نزنی، خاموش می‌شود. روشنش خواهم کرد. برادرم باید بریزد. نمی‌ریزد. من می‌خواهم همه‌چیز را فراموش کنم. از بیخ فراموش کنم. انگار که نه کسی مرده، نه عروسی کرده، نه مست است و نه ریده. برادر نگرانِ حالم است. او را راضی به ریختن می‌کنم:
... من بنده آن دمم که ساقی گوید/ یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم
... این سیگارِ پیچ را تا پک نزنی، خاموش می‌شود. رشته افکارت را جر می‌دهد و باز به همه‌چیز فکر می‌کنی. من تا دسته به این روزها فکر می‌کنم. یادم می‌ماند. دلم می‌خواهد برایِ عقدِ دخترخاله‌ام یک شعر بگویم. در سوگِ آن پیرمرد شاید. محضِ ریدنِ خود. برایِ اینکه این لحظه‌ها بمیرد باید کاری کرد. باید مرد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

آسمان ابریِ بی‌باران

کوله‌ام زیر دستم جا می‌ماند. این شاید آخرین عید باشد. آمده‌ام مانده‌ام در این شهر برای بیش از 2 هفته. نمی‌خواهم بهانه‌ای دست دهد. رفقا خبریشان نیست، مگر ارتباطی از این‌سو برقرار شود. مهم نیست. من عادت کرده‌ام بهانه دستِ کسی ندهم.
... پدرش می‌میرد پس از 78 سال. چند سالِ آخر آلزایمر دمار از دیگران درآورد و از او نه. همسرِ پیرمرد مدام می‌گرید. چاره‌ای جز این ندارد. سرِ میت را خودم می‌گیرم در جاش می‌گذارم. دخترخاله نیز می‌گرید. چشم‌هایش وقتی اشک‌بارند، زیباترین چشم‌هایِ زمینند. بگذار بگرید. مرا سیراب می‌کند این همه زیبائی.
... برادر خانه نیست. شاید دیگر فرصتی دست ندهد برایِ این همه باهم‌بودن. خیالی نیست. دلِ خوش سیری چند؟ من دلم برایِ آش‌رشته‌هایِ سیدمهدی تنگ است. برایِ قلهک تنگ است. برایِ مهدی. برایِ خانه‌ام. دلِ خوش سیری چند؟ همه اینجا مستند. پسرخاله از بویِ سیگارم می‌گریزد. چه‌کارش کنم؟ خودم هم گریزانم. دلم برایِ ورزش تنگ است. برایِ دویدن تویِ پارکِ نزدیکِ خانه.
... به‌جایِ اینکه به برادرم اس.ام.اس. دهم، به شوهرخاله‌ام می‌دهم. مزاح می‌کند مردکِ میانسال. بگذار بکند. شاید این آخرین عیدمان باشد.
... تا یک هفته دیگر تولد پدرم است. حال و حوصله‌اش را ندارم. به‌سانِ رویا، بی‌پدرم! شاید آن روز را هم اصفهان باشم، اما حس و حالش نیست. دلم برایِ اردیبهشت تنگ است. برایِ سالروزم. هیچ‌یک از اعضایِ خانواده جز خاله‌ام آن را نخواهند دید. اگر او هم نبیند خیالی نیست. دلِ خوش سیری چند؟
... شبانه‌روز فیلم می‌بینم. فحشِ ناموسی می‌دهم به کاترین بیگلو و آن همسرِ سابقش که چطور این دو ملعون توانستند 9 اسکار را درو کنند؟ Hurt Locker چه داشت؟ Avatar چه؟ یعنی اینقدر اوضاعِ اسکار بی‌ریخت شده؟ کون لقشان. بگذار اسکار ببرند. آنقدر ببرند تا اسکاردانشان جر بخورد. دلِ خوش سیری چند؟
... خبری از هویت‌دوست هم نشد. بگذار شیراز را بچسبد. جواب تلفن‌ها را هم ندهد. او که نمی‌داند شاید امسال آخرین عیدمان باشد. لعنت به من که عیدِ تهران را بخشیده‌ام به اینجا. حماقتی بالاتر از این؟
... از 10 روزِ عید، 8 روزش به دیدارِ عمویم رفته‌ام. می‌گوید چرا به من سر نمی‌زنی؟ گمانم بو برده که شاید این آخرین عیدمان باشد. دلش خوش است از قضا.
... برادر مدام در قهر و گشت‌وگذار است. خبرم که می‌کند، قطعاً قبلش دستم جائی بند است. قرار و مدار هم نمی‌شود با او گذاشت. هول و بدقول است. دلِ خوش سیری چند؟ من آمده‌ام که ناز بنیاد کند... اگر هم نکرد، ایراد از ناز است، نه از من.

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

اولین یادداشت در سال 1389

مثل مگسی که بالا سرِ یه تیکه گه واستاده باشه، بالا سرِ زندگیم واستادم و دارم دستام رو به هم می‌مالم. نه اینکه گه اذیتم کنه‌ها، نه؛ اصولاً اگه زندگیم این مدلی نباشه، نه می‌تونم بنویسم، نه می‌تونم بخونم، نه می‌تونم یه نخ سیگار دود کنم. زندگی من همیشه تا حدی محتاج گه بوده. اومده‌یم اصفهان و اینجا به ظاهر هیچ مشکلی نیس، ولی خب از حق نگذریم، خیلی همه داغونن. خیلی زیاد. همین حد بالای داغونیشون بوده که مانع نوشتنِ آنلاینِ یه سفرنامه شده. دو سه سال پیش یادم می‌آد یه بار توی 360 یه سفرنامه اصفهان نوشتم که با اقبال شدید و باتشدیدِ مخاطب روبرو شد! خیلیا بعد از اون جریان بود که مشتری ثابت بلاگ من شدن. ولی خب اون موقع فرق داشت؛ نه من حالات دلمردگیِ الانم رو داشتم، نه اوضاع اینقدر داغون بود. خلاصه که ما هر کاری می‌کنیم تا چهار خط سفرنامه واسه این بلاگمون بنویسیم، می‌بینیم نمی‌شه. البته باز هم تأکید دارم که این وضعیت من رو اذیت نمی‌کنه. شاید بیشتر به خاطرِ وارد نشدن به حیطه زندگی خصوصی اطرافیانم باشه که سفرنامه‌ای در کار نیس.

... راستی عیدی چه خبر؟! فک و فامیل ما بعدِ یه عمری امسال دارن سرِ کیسه رو شل می‌کنن. بالاخره دارن می‌فهمن که زندگی مجردی خرجش بالاس. من نمی‌دونم چرا در طولِ این 7 سال نخواستن بفهمن؟ یعنی اصولاً چرا ما تا یه چیزی رو رد می‌کنیم، درکمون از اون چیز رو از دست می‌دیم؟ یادم می‌آد وقتی بچه بودم، هر وقت می‌خواستیم تو کوچه با بچه‌ها فوتبال بازی کنیم، این همسایه‌ها کون ما رو پاره می کردن. از همون زمان تصمیم گرفتم که وقتی بزرگ شدم، به هیچ بچه‌ای نگم صدات رو بیار پائین. نگم برو اون‌ورتر بازی کن. توپش رو پاره نکنم. اگه شیشه خونه‌م رو شکست، با لبخند بگم فدایِ سرت. و از وقتی خودم تجرد اختیار کردم، جز این نبوده.
... یه چیز دیگه‌ای که باز وقتی بچه بودم خیلی اذیتم می‌کرد، این بود که بچه‌های بزرگترِ محله ما کوچیکترا رو بازی نمی‌دادن. البته باز من خیلی بیش از همسنام باهاشون بازی می‌کردم. بالاخره فوتبالم یه نمه ازشون بهتر بود. حتی گاهی سرِ اینکه تو کدوم تیم باشم، دعوا بود. ولی تصمیم گرفتم که اگه یه روز بچه‌ها رو اطراف بازیمون دیدم، حتماً بیارمشون تو زمین. و این کار رو کردم.
... حرفم این‌ئه که باید آدم درکش نسبت به شرایط رو حفظ کنه تا بتونه لذتِ بیشتری رو عایدِ بقیه کنه. عمده آسیبی که ما در روابطمون متحمل می‌شیم یا تحمیل می‌کنیم، به خاطرِ عدمِ وجودِ این درک‌ئه. امیدوارم امسال تلاشِ بیشتری کنیم که همدیگه رو درک کنیم.
.
.

یه خبرِ خوب واسه شما: روزنامه شرق از 14 فروردین منتشر می‌شه. قبل از عید هم 4 شماره آزمایشی کار کرده بودن. احتمالاً به طورِ رسمی اسمی از محمـد قـوچانی نخواهیم دید. رویِ اسمِ این آدم حساس شده‌ن. قبل از عید خیلی اتفاقی قوچانی رو با زنش تویِ رستورانِ لبنانیا دیدم. گفت دیگه اسمش رو جائی نمی‌زنه. یه ماهنامه هم هس به اسمِ مهرنامه. سردبیرش قوچانی‌ئه. تیمشون هم همون تیمِ شهروند و اعتماد ملی و ایراندخت هستن. خیلی خوشحالم که بعد از این همه سال، باز می‌تونم یه روزنامه خوب رو هر روز ورق بزنم.

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

سکس و نیستی

کتاب رو به دست می‌گیرم. چه اسمی داره: عیش و نیستی. تصمیم می‌گیرم قبل از دیدنِ اجرایِ عیش و نیستی به کارگردانیِ ایرجِ راد، یه بار کامل بخونمش. می‌رم سراغِ انتشاراتِ نیلوفر، ناشرِ کتاب. هادی می‌گه: «داره چاپش تموم می‌شه.» قبلاً هم یه‌بار حسین‌آقا گفته بود: «مگه نخونده‌یش؟» «نه.» «اممممکاااااان نداره. خودم بهت دادمش اون دفعه.» و من تمامِ پریشب وسطِ کتابام دنبالِ عیش و نیستی می‌گشتم. نیست آقا، نیست. زور که نیست. من هم که آدمِ آنچنان نامنظّمی نیستم که گمش کرده باشم. از قضا به کسی کتاب هم قرض نمی‌دم که الان بخوام بینِ این همه رفیق و هم‌دانشکده‌ای و همکلاسی دنبالِ قارضِ (قرض‌گیرنده!) ادبی بگردم؛ پس تصمیم می‌گیرم قبل از دیدنِ اجرایِ عیش و نیستی، یه بار کامل بخونمش. می‌رم سراغِ انتشاراتِ نیلوفر، ناشرِ کتاب. هادی می‌گه: «داره چاپش تموم می‌شه.»
ک شروع می‌کنم به خوندن. قبلش یه نگاه به شناسنامه کتاب می‌ندازم. عنوانِ فرانسه‌ش هس: Le sexe et le neant. یعنی سکس به عیش ترجمه شده؟! اون هم توسّطِ ابوالحسنِ نجفی؟! سریع پی. ام. می‌دم به امین. اون باید بدونه ترجمه دقیقش چی می‌شه؛ آخه خیرِ سرش داره تُو فرانسه هنر می‌خونه. می‌گم: «سکس و نیستی نیس مگه؟» می‌گه: «نه.» بعدش دوباره می‌گه: «البته چرا. باید همون باشه.»
ک کتاب رو می‌خونم. آنیبال لوبورنی مردی است که با همسرِ سبکسرش، اوگوستا، زندگی می‌کند. نویسنده‌ای است که گویا – به قولِ خویش – بایستی پس از مرگْ معروف شود. چرا؟ چون معاصرانش نمی‌فهمندش. آنیبال می‌نویسد و چاپ نمی‌کنند. می‌نویسد و چاپ نمی‌کنند. و سرانجام از این زندگی و این زن به ستوه می‌آید. چه کند؟ خودکشی. برایِ کسی مهم است؟ اصلا و ابدا (نخونید اصلاً و ابداً). خود را در رودخانه سِن غرق می‌کند و از آن پس نوشته‌هایش شهرتی عالمگیر می‌یابند و آن زنِ کم‌مایه وارثِ سرمایه می‌شود...
ک ادامه‌ش رو نمی‌گم که برید بخونید. اسمِ کتابی که آنیبال رو به شهرت می‌رسونه، سکس و نیستی هستش؛ اسمِ نمایشنامه. یه تیکه از دیالوگاش رو براتون نقلِ قول می‌کنم تا بیشتر جذبش شین:
.
آنیبال: ... تو به من سرکوفت می‌زنی که از کارم پول در نمی‌آد. خب حالا اگه کارِ مفت بکنم، پس دارم کار می‌کنم؛ اگر هم کار نکنم، نمی‌تونی ایراد بگیری که چرا کارِ مفت می‌کنم!
اوگوستا: تو هم با این استدلالات!
آنیبال: بله. من استدلال می‌کنم... وقتی مرد شروع می‌کند به استدلال کردن، زن شروع می‌کند به نفهمیدن... عجب حرفِ جالبی!
[چند کلمه رویِ کاغذ می‌نویسد.]
اوگوستا: چیکار می‌کنی؟
آنیبال: دارم این جمله رو ثبت می‌کنم. در حدّ نیچه‌س!

.
توضیح اینکه ترجمه آقایِ نجفی مطابق با کلامِ محاوره مرسوم در نمایشنامه‌نویسی نیس. ایشون هم مثِ سایرِ قدمایِ ترجمه در ایران، شکستنِ کلامِ ادبی رو انگار جرم دونسته بوده. آل‌احمد و جمالزاده و سایرین هم همین اخلاق رو داشتن.
.
برگردیم به کتاب... دارم می‌خونمش و لحظه به لحظه بیشتر خوشم می‌آد. یه کمدیِ سیاهِ تمام‌عیار. کمدیِ سیاه به کمدی‌ای گفته می‌شه که پایانِ ناخوش داشته باشه. عکسش رو هم داریم: تراژیکمدی؛ یعنی تراژدی‌ای که پایانِ خوشی داشته باشه.
ک ساعتِ 6 باید تئاترِشهر باشم. نمایش رأسِ 6.30 شروع می‌شه. قبلش باید یه سر برم انتشاراتِ نیلوفر. با پویا قرار دارم. دو تا فیلم درباره آشویتس می‌خواد برام بیاره. می‌رسم اونجا. حسین‌آقا هس. فرزاد هم هس. می‌گم پس پویا نیومده؟ «الان می‌آدش.» این رو حسین‌آقا می‌گه. 30 صفحه مونده تا این لعنتی تموم بشه. دارم با این نوشته سکس می‌کنم؛ یه سکسِ تموم‌عیار. سکسی که انگاری تهش به نیستی می‌رسه.
ک می‌آم بیرون، شروع می‌کنم به خوندنِ ادامه کتاب و یه نخ سیگارِ مارلبورویِ پایه‌بلندِ قرمز روشن می‌کنم (دقیقاً خواستم از درازیش بگم تا نشون بدم زمان رو باید بیشتر کش داد). پس چرا این پویا نمی‌آد؟ اگه نیاد، حدّاقل 10 روزی طول می‌کشه تا ببینمش. آخه تمامِ هفته آینده رو تمرین دارم عصرا. سیگار تموم می‌شه. پویا می‌رسه. من رو نمی‌بینه و می‌ره تویِ مغازه. می‌شنوم که کسی صدام می‌کنه. برمی‌گردم. مربّیِ باشگاس! می‌گه پس چرا نمی‌آی؟ می‌گم به زودی بهت سر می‌زنم. یک سالی می‌شه که مثِ آدم نرفته‌م باشگاه.
ک باز می‌رم تویِ مغازه. پویا یکی از فیلما رو آورده. من هم یادم رفته نمایشنامه‌م رو براش بیارم تا بخونه و نظر بده. حسین‌آقا می‌گه: «پس کجا می‌ری؟» «می‌رم اجراتون رو ببینم!» «اجرایِ ما که نیس. ما فقط نمایشنامه رو چاپ کرده‌یم.» «خب تا شما مجوّز ندین که کسی نمی‌تونه ببرتش رُو صحنه.»
ک می‌رم تئاترِشهر. اجرا با شکلی متفاوت از متن شروع می‌شه. یه دلقک به کار اضافه شده و این یعنی آغازِ دلقک‌بازی. نمایشنامه رو با لودگی و نفهمیِ هرچه تمام‌تر اجرا می‌کنن. البته جاهائی هم هس که تحسین‌برانگیزن. فرزانه و سامان هم بازی دارن. همینطور خیّام. وااااای از دستِ شماها... چرا متن رو نمی‌فهمین؟ یه فاجعه رخ داده و شما عوضِ نشون دادنِ اون فاجعه، خودتون فاجعه‌این. ایرجِ راد چرا باید نقشِ یه بازیگرِ 40 ساله رو با این سن بازی کنه و مجبور بشه بگه: «این مرد 60 ساله است!» آره ارواحِ عمّه‌ت. چرا هوشنگِ قوانلو داره نقشِ یه جوون رو بازی می‌کنه؟ چرا فرزانه اینقدر از شخصیتی که بازی می‌کنه دور افتاده؟ شخصیتِ «کلو» باید کاملاً شیفته آنیبال باشه. سامان تو چرا اینقدر دلقک‌بازی و لودگی درمی‌آری؟ این دیالوگا رو از کجاتون درمی‌آرین بچّه‌ها؟ عمو هوشنگِ عزیزِ من چرا اینجوری می‌کنه؟ این بود بازیگرِ سال‌هایِ دورِ گروهِ پیتر بروک؟ این بود؟
ک فاجعه بالاخره تموم می‌شه. از سالن می‌آم بیرون. یه‌خرده کاغذکاهی می‌گیرم. سوارِ مترو می‌شم و شروع می کنم به خوندنِ 30 صفحه پایانی. تیری مونیه (نویسنده کتاب) هم انگاری یه چیزائی رو یادش رفته انجام بده (ببخشید از ذکرشون محرومم، چون نمی‌خوام داستان براتون لو بره).
ک از مترو که پیاده می‌شم، هنوز چند صفحه مونده. می‌شینم رویِ صندلی‌هایِ ایستگاه و تا آخر می‌خونمش. سوارِ پله‌برقی که می‌شم، هیشکی جز من حضور نداره. پله‌ها وقتی به بالاترین نقطه می‌رسن، آدم رو یادِ آبشار می‌ندازن. اگه برسم به آبشار، چه بلائی سرم می‌آد؟

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

مرض - 1

قبل‌التّحریر: رفقا! من بدونِ داشتنِ ئی‌میلتون که نمی‌تونم براتون مقاله (مربوط به پستِ قبلی) رو بفرستم که! هرکی می‌خواد باید یه آدرسی بذاره قاعدتاً! البت گمونم این مسئله خیلی واضح‌تر از این حرفاس.
.
.
آقا من اساساً آدمِ مشکل‌داری‌ام. یعنی تو بالا بری، پائین بیای، وحی باشه، نهی باشه، من سرِ حرفِ خودم هستم!
من
آدمِ
مشکل‌داری
اَم!
.
.
حالا چرا؟ عرض می‌کونم خدمتتون.
ک خیلی از ما همیشه دیده‌یم که شبایِ امتحان و درس و دانشگاه و کوفت و زهرِمار، هر چیزی رو می‌خوایم بخونیم، الّا اون چیزی رو که فرداش باس جواب پس بدیم. حالا آیا این عمل سادیستیک (دیگرآزارانه) یا مازوخیستیک (خودآزارانه) بوده یا نه رو نمی‌شه دقیقاً مشخّص کرد، چرا که هر دویِ اینا امکان داره. اگه پدر مادرِ بدبختتون با هزار بدبختی دارن خرجِ تحصیل و حیات و مماتِ شما رو می‌دن، که خب درس نخوندنتون واقعاً سادیستیک محسوب می‌شه؛ ولی اگه خودتون دارین با هزار بدبختی دارن خرجِ تحصیل و حیات و مماتِ خودتون رو می‌دین، خب این عملتون مازوخیستیک محسوب می‌شه. امّا پول همه ماجرا نیس؛ همین که شما رو مخِ خودتون یا بقیه قدم بزنین، این یعنی اینکه "آزار" شکل گرفته! خب عزیزِ من! با احساساتِ خودت و بقیه بازی نکون! انگشت تُو ماتحتِ احساساتِ خودت و بقیه نکون! د نکون بهت می‌گم! ببند اون نیش رو! مگه آزار داری تو؟!
ک امّا چرا دارم می‌گم من آدمِ مشکل‌داری‌اَم؟ خب این مسئله یه مثالِ زنده داره که در فوق مطرح شد. امّا کاش فقط به همون شبایِ مریض و والدینِ عزیزمون محدود بود؛ قضیه پابلیک شده آقا، پابلیک! یعنی چی؟ یعنی اینکه من هر غلطی قرارئه تُو زندگیم بکنم، تازه یادِ خوندنِ چیزایِ نخونده می‌افتم. مثلاً یه موردِ اخیرش این بوده که من قرار بوده از 2 ماه پیش بتمرگم سرِ جام، آئین‌نامه انجمنِ علمیِ ادبیاتِ نمایشیِ خانه تئاترِ دانشگاهی رو تدوین کنم. حالا عدل هر وقت یادِ این موضوع می‌افتم، عینِ بنز می‌شینم کتابایِ متفرّقه می‌خونم! به عنوانِ مثال برایِ عدمِ تدوینِ این آئین‌نامه 10 صفحه‌ای، من تا حالا بالغ بر 3000 صفحه کتاب خونده‌م تُو این 2 ماه! به خدا این یه مریضی باید باشه، وگرنه کدوم آدمِ سالمی می‌تونه همچین ماتحتِ بسیطی به هم بزنه؟
ک یا حالا مثلاً کتاب که نخونم چیکار می‌کنم؟ می‌رم سرِ تمرینِ تئاتر. به راحتی روزی 3 الی 4 ساعت دارم تمرین می‌کنم و اصلاً مهم نیس که همین زمان برایِ اتمامِ اون آئین‌نامه کافی باشه یا نه؛ چون قرار بر این بوده که من بالاخره از زیرِ این موضوع در برم دیگه.
ک یا مثلاً تمرین هم نمی‌کنم، عوضش می‌رم یه گوشه می‌شینم با خودم فکر می‌کنم که آخه هدف از خلقتِ این همه آدمِ بیکار و علّاف چی بوده؟ بعد هی بیشتر فکر می‌کنم، هی بیشتر حرص می‌خورم. با خودم می‌گم چیکار کنم که این آئین‌نامه رو یادم بره؟ می‌شینم واسه خودم سیگار آتیش می‌زنم. یعنی لذّتی داره این دود کردنِ حرص... لذّتی داره آقا.
ک یا شما فرض کن که من نه کتابی دمِ دستم هس (که عمراً نباشه)، نه تمرینی دارم (که خدا از دهنت بشنوه، ما که ندیدیم) و نه سیگار دارم... به نظرت آیا من بازم می‌تونم از زیرِ این کار در برم؟ خب بله که می‌تونم. چیکار می‌کنم؟ یهو یه هفته پا می‌شم می‌رم سفر!
ک من اینجور آدمی هستم خلاصه و این هم تازه یکی از امراضم بود. بعداً به بقیه‌ش هم می‌رسیم.
ک راستی می‌گن یه قرصائی اومده به اسمِ «قرصِ انقباضِ باسن». اینقدر دلم می‌خواد یه بسته‌ش رو گیر بیارم...

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

سهرابِ سپهری و خانه آن روزها

قبل‌التّحریر: با کمکِ سرور تمهیداتی اندیشیده شده تا دوستان به راحتی کامنت بذارن. جوابِ کامنتِ هر پست در همون پست داده خواهد شد. چاکس.
.
.
تا 1 بهمن نمایشگاهِ آثارِ نقّاشیِ سهراب سپهری بود. اگه نرفتین سر بزنین، مطمئن باشین یه چیزی از کفتون رفته. من 30 دی بود که بعد از امتحان و بعد از باشگاه و ورزش سرم رو کج کردم سمتِ موزه هنرهایِ معاصر. «آقا فقط نیم ساعت وقتِ بازدید دارینا...» این رو بلیط‌فروشِ موزه گفت. گفتم باشه و رفتم تُو.
ک اوّلین نکته‌ مربوط می‌شد به عکسایِ خودِ سهراب. جوونیاش ریش نداشته. ولی الحق که هزار ماشاءالله به فهم و شعورش که بعداً ریش گذاشت. بنده‌خدا خیلی تخمی بود قیافه جوونیاش. من همونجا بود که به روانِ پاکِ کسی که آینه رو اختراع کرد، درود فرستادم. البته حالا ما این رو می‌گیم، ولی یهو دیدی الهام اومد گفت: «می‌دونی چی‌ئه؟ باور کن اگه اون اختراع نمی‌کرد، یکی دیگه اختراع می‌کرد!» باشه الهام جون! منم به روانِ پاکِ اون یکی درود می‌فرستادم!
ک دوّمین نکته‌ای که نظرم رو خیلی جلب کرد، یه سری از وسایلِ شخصیِ سهراب بود. مثلاً تختِ خوابش رو گذاشته بودن. آقا یه تختخوابی بودا... اصلاً اگه می‌رفتی روُش دلت نمی‌اومد بیدار شی. پایه‌هایِ چوبیِ خوشگلش واقعاً بینظیر بود.
ک سوّمین نکته برمی‌گشت به خبری که از قولِ خواهرِسهراب توُیِ تابناک خونده بودم. گویا سهراب تعدادی از کاراش رو قبلِ مرگش داده بوده به یه خانمی. خواهرِ سهراب‌اَم بعداً می‌ره و ازش می‌خواد که اونا رو پس بده. اونم 10 تا کار پسش می‌ده. بعدِها یه نمایشگاهی برگزار می‌شه از کلیه آثارِ سهراب که اونجا از مجموعه‌دارا خواسته بوده‌ن که هرکی هرچی داره یه مدّت قرض بده. خواهرِ سهراب می‌ره و می‌بینه یه تعداد کار هس که اصلاً ندیده بوده و از مجموعه همون خانم‌ئه. حتّی اون خانم یه کتاب از این کارا چاپ کرده بوده. خلاصه کاشف به عمل میاد که 168 تا کارِ سهراب پیشِ این خانم‌ مونده! خواهرِ سهراب می‌گه که سهراب اخلاقش اینجوری بود که وقتی یکی می‌گفت بده کارات رو یه مدّت داشته باشم، نه نمی‌گفت! حالا اللهُ اَعْلم، ولی شما منکرِ روابطِ آقا سهراب با یه خانمِ دیگه‌این؟ نه که عیبی داشته باشه‌ها، نه؛ ولی آخه کدوم نقّاشی میاد 168 تاااااا کارش رو همینجوری بده دستِ کسی؟ حالا بخشِ جالب‌ترِ این توجیه این‌ئه که خواهرِ سهراب می‌گه سهراب اینا رو هدیه نداده بوده (اون خانم می‌گه اینا هدیه‌س)، چون سفرِ‌آخری که از انگلیس برمی‌گشته، 2 آلبوم آورده بوده که حتماً اونا رو واسه بهتر نگهداری کردنِ‌ کاراش می‌خواسته! آره خب. من که قانع شدم با این دلیل.
ک خلاصه که شما بدونین سهراب دل نداشته!
.
.
بعد از نمایشگاه، از موزه هنرهایِ معاصر راه افتادم به سمتِ بلوار کشاورز. به موازاتِ بلوار یه خیابونی هس به اسمِ قدر. اینجا همون جائی‌ئه که من 6 سال پیش تُوش زندگی می‌کردم. وارد کوچه سابقمون شدم. وااااااای خدایِ من... خیلی از خونه‌ها رو خراب کرده بودن و دوباره ساخته بودن. دلم گرفت. حیفِ اون خونه‌ها نبود؟
ک یهو چشمم افتاد به خونه‌مون. یه لحظه با خودم گفتم نکنه خرابش کرده باشن... دلم هُرّی ریخت پائین. شب بود و خونه درست معلوم نبود. دل رو زدم به دریا و رفتم جلو. دیدم یه نفر داره پرایدش رو از تهِ پارکینگ هُل می‌ده به طرفِ کوچه و تا می‌رسه دمِ در، زِرت سوار می‌شه و استارت می‌زنه، ولی ماشین روشن نمی‌شه. خواستم برم کمکش کنم، بعد دیدم خب اگه روشن بشه که من تفریحم از دست می‌ره! طرفم هی ماشین رو می‌برد تا تهِ پارکینگ، هُل می‌داد تا دمِ در، می‌پرید تُو ماشین، دوباره استارت می‌زد و باز تفریحاتِ من رو مهیّا می‌شد! مرگِ من صحنه رو مجسّم کن!
ک بالاخره رسیدم به خونه. خدایا شکرت. هنوز مثِ سابق‌ئه. یه‌کم کنارش واستادم. تمامِ خاطراتم زنده شد. حالم بد شد. انگارِ بغض داشت گلوم رو فشار می‌داد. به پنجره خونه نگاه کردم. دیدم یه تیکه پارچه رو به جایِ پرده آویزون کردن. یادِ خودم افتادم که با همین مشکل مواجه بودم. انگار الانم یه دانشجویِ ترم‌اوّلی داره اونجا زندگی می‌کنه. خواستم زنگ بزنم برم بالا، ولی منصرف شدم. دیدم اگه کوچکترین چیزی ببینم که بابِ میلم نباشه، حالم بدتر می‌شه. بغضم بدتر شد. برگشتم. دیدم یارو داره همونجوری ماشین رو از تهِ پارکینگ هُل می‌ده و استارت می‌زنه. رفتم کمکش.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

اندر حکایتِ اخوانِ رابع

همینجوریش از نظرِ زمانی خیلی جلو بودیم، بازیگرِ نقش اوّلمونم رفت! خب آقا جون چه اصراری‌ئه شما تئاتر کار کنی؟! قحطیِ شغل و لذّت که نیس. برو یه کابینت‌سازی باز کن، یه پستواَم بذار تنگش و شب به شب به یکی از این دخترایِ طفلِ معصوم جا بده که از سرما[؟!] سگ‌لرز نزنن. بهت نمی‌چسبه؟ خب برو دبی محافظِ یکی از این دیسکوها بشو و شب به شب یه صیغه بخون و اون وقتی که ضعیفه طرف رو فتیله‌پیچ کرد و خودش هنوز تُو کف بود، شما برو جورِ نامردیِ مردونگیِ اون مردایِ طفلِ معصوم رو بکش. بازم بهت حال نداد؟ خب برو دانشگاه درس بده و رویِ نمره، یه چیز‌ِ دیگه‌م دستِ بچّه‌هایِ مردم بده. راضی نمی‌شی؟ پاشو برو درِ خونه مردِ همسایه و از جزئیاتِ رابطه‌شون بپرس. هنوزم راس واستاده؟ خب گربه‌ها گشنه‌شون‌ئه جونِ تو. برو بنداز جلو گربه که به قولِ اخوانِ رابع: طرف بس ناجوانمردانه مرد است! د ارضا شو دیگه مادر مُرده.
ک ولی من واقعاً نمی‌دونم چرا هر کاری که می‌کنم، بازم یه بن‌بستِ جدید سرِ این کار پیش میاد. قرار شده خودم بازی کنم. فکر کن که هم خودت نوشته باشی، هم خودت کارگردانی کرده باشی، هم نقشِ اوّل رو باز کنی! د خب مگه من چارلی چاپلینم؟!! نمی‌دونم اگه کسی جایِ من بود و بعد از رفت‌و‌آمدِ 30 تا بازیگرِ جور واجور و بعضاً ناجور، و بعد از این همه مشکلاتِ فسقلی و قلقلی، آیا بازم حاضر بود این کار رو به سرانجام برسونه یا نه؟ آخه چطور یه بازیگر بعدِ 3 ماه تمرین ناغافل گم و گور می‌شه؟
ک خلاصه که زندگیم فیلم شده، خودم کارگردان و نویسنده و بازیگر و تدارکات و غیره و ذلک. جالبیش اینجاس که تُو این هاگیر واگیر دیشب بچّه‌ها زنگ زدن گفتن فلانی تو وقتت آزادئه بیای واسه ما یه نقش تو فلان نمایش بازی کنی؟! گفتم ببین، رفتی امومزاده صالح، یه دخیلم واس من ببند.
ک هرچی از عمرم می‌گذره، عوضِ اینکه پخته بشم، جزغاله می‌شم.
بعدالتّحریر: به کامنت‌ها از این پس در پستِ مربوطه جواب داده خواهد شد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

جروم نده سلینجر

خیلی وقت پیش بود که قبلِ اینکه هر کس و ناکسی تو رو بشناسه و اینقدر نوشته‌هات محبوبیتِ خَزطوری پیدا بکنه، تویِ یه کتابفروشی پیدات کردم. اسمت چسبیده بود زیرِ اسمِ کتابت: ناتورِ دشت. دیوید من همون بارِ اوّلی که کتابت رو خوندم، شستم خبردار شد که این داستان باید واقعی باشه. بالاخره نخوردیم نونِ گندم/ دیدیم تُو دستِ مردم. بعداً که حماقت کردم و تو رو به این و اون معرّفی کردم، خیلیا برگشتن گفتن: سلینجر جر می‌ده! ولی دیوید، تو یه جهود بودی و یه جهود همیشه جر می‌خوره. تو اگه خودِ خودِ خدایِ ادبیاتِ داستانی‌ام باشی، آخرش یه جهودی. من نژادپرست – یا به قولِ تو: Racist – نیستم، ولی تُو زندگیم هیچ وقت هم خوش نداشته‌م کتمان کنم که حقیقت مثِ کونِ خیار می‌مونه. این عقده تُو تمومِ نوشته‌هات وجود داره و من عاشقِ آدمایِ عقده‌ای‌ام. پشیمونم که چرا این همه آدم باید نوشته‌هایِ تو رو با من شریک بشن.
ک ولی دیوید، روزی که تو مُردی، دو نفر تُویِ همین مملکت از چوبة دار آویزون شدن. ملّت خودشون رو جِر می‌دادن که آآآآآی‌ی‌ی سلینجر مُرد! خب به تخمم که مُرد. تو که از دهة 1960 دیگه هیچی ننوشته بودی؛ تو که آخرین مصاحبه‌ت برمی‌گشت به سالِ 1980؛ تو که رفته بودی تُویِ اون مِلکِ شخصیت و این همه سال همة عاشقایِ خودت رو به تخمت هم حساب نکرده بودی... خب من چرا باید ناراحت بشم که تو مُردی؟ اون وخ شاخ در میارم وقتی می‌بینم این آقایون و خانومائی که فقط اسمی از تو شنیده‌ن یا نهایتاً همون ناتورِ دشت رو نصفه‌کاره خونده‌ن، میان خودشون رو واسه تو جِر می‌دن.
ک من به شرفم قسم می‌خورم که نصفشون نمی‌دونن ناتورِ دشت اتوبیوگرافی بوده. بالای سه چارُمِشون خبر ندارن که اسپیلبرگ خوار و مادرِ خودش رو گائید تا از رویِ ناتورِ دشت یه فیلم بسازه و تو نذاشتی. همینا هیچ وقت در جریانِ دزدیِ آقایِ داریوش خانِ مهرجوئی قرار نگرفتن که اومد و بدونِ اجازه از رویِ فرانی و زوئی، پری رو ساخت. اینا اگه جنگلِ واژگون رو بخونن، حتماً مثِ منگلا بهت نگاه می‌کنن و می‌گن: خب که چی؟ با این تفاسیر اصلاً منتظر نباش که یکیشون بره یک روزِ خوش برایِ موزماهی رو بخونه.
ک اون وخ همین انقلابیونِ محترم، بدونِ هیچ زمینة قبلی‌ای میان و مرگِ تو رو تبلیغ می‌کنن. آشغالا! دو نفر به خاطرِ من و شما پنجشنبه به گا رفتن. می‌فهمین؟ به گا رفتن. شما همون عوضیائی هستین که وسطِ تظاهراتِ روزایِ گرمِ تابستون، واسه مایکل جکسون اشک ریختین، ولی خونِ این همه جوون فقط سُخرة شما رو همراهِ خودش آورد. شما حتّی حاضر نبودین یه بار یکی از شوهایِ مایکل رو تا ته ببینین، ولی وقتی مُرد، تازه یادتون افتاد که لقبِ مایکل "سلطانِ پاپ" بوده. مایکل یه نابغة واقعی بود و سال‌ها باید بگذره تا یه نفر بتونه به گردِ پاش برسه. یعنی واقعاً امکانش هس؟ من که شک دارم.
ک دیوید جون عارضم خدمتت که تو نهایتاً تا سالِ 1980 زنده بودی. من وقتی اوّلین نوشتة تو رو خوندم، به خاطرِ مرگت اشک ریختم. از اون روز سالایِ زیادی می‌گذره و من فقط آرزو به‌دلم که چرا یه بار نشد یه‌جا گیرت بیارم و تو وایْسی مثِ یه همجنسباز زل بزنی به من، و من سیگارم رو روشن کنم و در سکوت ازت دور بشم و تو رو به تخمم هم حساب نکنم. پنجشنبه روزِ عزایِ تو نبود...