‏نمایش پست‌ها با برچسب فری، بنگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فری، بنگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

ولادت فری

تولّد فری بود و در میان خوشحالی، جای رفقا خالی. فری کلی کارت بنگاه برام جمع کرده بود. هوس کرده‌م برم طرف هروی و حومهٔ پاسداران خونه بگیرم. اینجوری اقلاً وقتی داداشم میاد پیشم نمی‌تونه برگرده بگه من حالم از این خیابونِ خونه‌ت و از این محلّه به هم می‌خوره.
کک امّا از ضیافتِ مربوطه بگم که با اینکه خیلی خیلی زیاد از دیدن بچّه‌ها و حضور توی اون جمع خوشحال بودم، ولی دل و دماغ نشستن نداشتم. نمی‌دونم چرا و چطور شد که تا آخر نشستم. خیلی حرف‌ئه‌ها، تخمی تخمی اعصاب و حال و حوصله ندارم. فردا هم می‌خواستم چند تا از رفقا رو خبر کنم بیان منزل در خدمتشون باشیم که نشد. تلفنا رو به طرز محیّرالعقولی جواب ندادن. برام جالب بود. فقط یه نفر ورداشت که اونم مادرش بود و گفت طرف رفته مسافرت. خلاصه که بعله. خوش گذشت، ولی اینجوری گذشت. به قول شاعر که می‌فرماید: من بندهٔ آن دمم که دافی گوید/یک بار دگر بکن و من نتوانم!
کک ولی انگاری رمقی برام نمونده. حوصلهٔ آدما و حرفای صد تا یه غاز رو ندارم. البته امشب هیچ چیز رو مخی وجود نداشت. این از مزایای جمعای نیمه‌آشناس. زیاد کسی رو نمی‌شناسی که بخوای حال فوق‌العاده‌ای کنی یا خرکی دلگیر بشی. دلم واسه بعضی روزا تنگ می‌شه. همینطور واسه بعضی کارا. بیش از همهٔ اینا، دلم واسه بعضی آدما تنگ می‌شه. واقعاً نمی‌دونم این دنیای من‌ئه که اینقد عجیب غریب داره پیش می‌ره، یا عالم و آدم بساطشون همین‌ئه. بگذریم که گذشتن از صفات بزرگان است.
کک این بلاگ‌اسپاتم من رو گائیده. نمی‌دونم چیکارش کنم که نظرخواهیش فعّال بشه.