‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانِ دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانِ دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

اکنون می‌دانم...

«حالا دیگر چیزهائی می‌دانم؛ از بعضی چیزها سر درمی‌آورم. می‌دانم که آنچه زن‌ها را بیش و کم زیبا جلوه می‌دهد نه لباس و جامه است، نه بَزک، نه سرخاب و سفیداب، نه زیورآلات و نه حتّی نادِرِگی؛ می‌دانم که چیزِ دیگریست. چه چیز؟ نمی‌دانم. ولی می‌دانم همانی نیست که زن‌ها می‌پندارند...»
.
.
.
برگرفته از داستانِ بلندِ عاشق، نوشته مارگریت دوراس، ص 21.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

شرافت

بازوهایش را رویِ سینه انداخت و گفت: شما آدمِ خطرناکی هستید. و می‌دانید چرا آدمِ خطرناکی هستید؟
- نه جنابِ رئیس.
- چون شرافتمندید.
عینکِ طلایش برقی زد. پیِ حرفش را گرفت که: آدم‌هایِ شرافتمند همه از دم خطرناکند. فقط آدم‌هایِ نادرست و دغلْ مردمِ بی‌آزار و بی‌ضرری هستند. و علّتش را می‌دانید؟
- نه جنابِ رئیس.
- چون‌که مردمِ دغلِ نادرست تنها برایِ خاطرِ منافعشان دست به اقدام و عملی می‌زنند. به عبارتِ دیگر، اقداماتشان «حقیرانه» است. شما شرافتمندید، چرا که به آلمان فکر می‌کنید، نه به خودتان. اگر زیرِ بارِ منّتِ دکتر می‌رفتید، 5 سال از مجازاتتان کم می‌شد. ولی قبول نکردید. شما خطرناکید...
(ص240 از یه کتابی)